💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

پروفایل مدیر وبلاگ

طراح قالب

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
::
پروفایل مدیر وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::اعتکاف
::دانستنی های ائمه اطهار
::انقلاب اسلامی
::احکام
::حجاب
::مناسبتها
::متفرقه
::داستان
::ماه محرم
::پند
::اس ام اس
::دلنوشته
::ماه رمضان
::التماس دعا
::ایستگاه نذورات
::مهدویت
::اشعار
::احادیث
::حکایات
::دانلودها
::عکس
::عکس



نويسندگان :
:: فتاح زاده

آمار بازديد :

:: تعداد بازديدها: 281
:: کاربر: Admin







پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من خوش آمديد .لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ کمک کنید .


درباره ولادت پیامبر اکرم(ص )

ولادت پیامبر اکرم(ص)
بشارتهای انبیای الهی دربارة آمدن رسول خدا


از جملة این بشارتها آیة 14 و 15 از کتاب یهودا است که می گوید : « لکن خنوخ « ادریس » که هفتم از آدم بود دربارة همین اشخاص خبر داده گفت اینک خداوند با ده هزار از مقدّسین خود آمد تا بر همه داوری نماید و جمیع بی دینان را ملزم سازد و بر همة کارهای بی دینی که ایشان کردند و بر تمامی سخنان زشت که گناهکاران بی دین به خلاف او گفتند ... »
که ده هزار مقدس فقط با رسول خدا ( ص ) تطبیق می کند که در داستان فتح مکه با او بودند .
و در فصل چهاردهم انجیل یوحنا : 16 ، 17 ، 25 ، 26 چنین است :
« اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید ، و من از پدر خواهم خواست و او دیگری را که فارقلیط است به شما خواهد داد که همیشه با شما خواهد بود ، خلاصة حقیقتی که جهان آن را نتواند پذیرفت زیرا که آن را نمی بیند و نمی شناسد ، اما شما آن را می شناسید زیرا که با شما می ماند و در شما خواهد بود . اینها را به شما گفتم مادام که با شما بودم ، اما فارقلیط روح مقدس که او را پدر به اسم من می فرستد ، او همه چیز را به شما تعلیم دهد و هر آنچه گفتم به یاد آورد . »
بر طبق تحقیق کلمة « فارقلیط » که ترجمة عربی « پریکلیتوس » است به معنای « احمد » است و مترجمین اناجیل از روی عمد یا اشتباه آن را به « تسلی دهنده » ترجمه کرده اند . (1)






پی نوشت :
(1) به نقل از کتاب خلاصه زندگانی حضرت محمد(ص)
تالیف:سید هاشم رسولی محلاتی
تلخیص:محمدرضا جوادی


تاریخ ولادت



در بسیاری از تواریخ ولادت آن حضرت را در عام الفیل – یعنی همان سالی که ابرهه با پیلان جنگی برای ویران ساختن شهر مکه آمد – نقل کرده اند که تازه سؤال می شود عام الفیل چه سالی بوده ؟
قول قطعی و مسلّمی در این باره ذکر نشده است . و البته مشهور میان علمای شیعه رضوان الله علیهم آن است که آن حضرت در شب جمعه هفدهم ربیع الاول به دنیا آمده است . (1)

پی نوشت :
(1) به نقل از کتاب خلاصه زندگانی حضرت محمد(ص)
تالیف:سید هاشم رسولی محلاتی
تلخیص:محمدرضا جوادی



شب ولادت



معمولاً مقارن ظهور پیغمبران الهی و ولادت آنها حوادث مهم و شگفت انگیزی اتفاق می افتد که بدانها «ارهاصات » می گویند .
از جمله ابن هشام از حسان بن ثابت – شاعر معروف اسلام – نقل می کند که وی گفته : به خدا سوگند من پسری نورس در سنّ هفت یا هشت سالگی بودم و آنچه می شنیدم بخوبی درک می کردم که دیدم مردی از یهود بالای قلعه ای از قلعه های مدینه فریاد می زد : ای یهودیان !
و چون یهودیان پای دیوار قلعه جمع شدند و از او پرسیدند : چه می گویی ؟ گفت : بدانید آن ستاره ای که با طلوع آن احمد به دنیا خواهد آمد ، دیشب طلوع کرد !
نقل کرده اند که در آن شب ایوان کسری ، که با سنگ و گچ ساخته شده بود و سالها روی ساختمان آن زحمت کشیده بودند و هیچ کلنگی در آن کارگر نبود شکافت و چهارده کنگره آن فرو ریخت .(1)

پی نوشت :
(1) به نقل از کتاب خلاصه زندگانی حضرت محمد(ص)
تالیف:سید هاشم رسولی محلاتی
تلخیص:محمدرضا جوادی


محل ولادت



ظاهراً مسلّم است که رسول خدا ( ص ) در شهر مکه به دنیا آمده ، امّا در محل ولادت آن حضرت اختلافی در تواریخ به چشم می خورد ، مانند آنکه برخی محل ولادت آن حضرت را خانه ای معروف به خانة محمد بن یوسف ثقفی بود دانسته اند و گویند : خانة مزبور همان خانه ای است که بعداً حضرت فاطمه ( س ) در آن به دنیا آمد و به « زادگاه فاطمه » مشهور گردید . خانة مزبور را بعدها زبیده ، همسر هارون الرشید خریداری و در آن مسجدی بنا کرد . (1)

پی نوشت :
(1) به نقل از کتاب خلاصه زندگانی حضرت محمد(ص)
تالیف:سید هاشم رسولی محلاتی
تلخیص:محمدرضا جوادی
 

 



نوشته شده توسط yahossain139 در سه‌شنبه 03 بهمن 1391

ارسال نظر(0)

میلاد پیامبر

میلاد پیامبر

- روز هفتم فرا رسید.«عبد المطلب‏»،براى عرض سپاسگزارى به درگاه الهى گوسفندى کشت و گروهى را دعوت نمود و در آن جشن با شکوه،که از عموم قریش‏دعوت شده بود،نام فرزند خود را«محمد»گذارد.وقتى از او پرسیدند:چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب کردید،در صورتى که این نام در میان اعراب کم سابقه است؟گفت:خواستم که در آسمان و زمین ستوده باشد.





در باره‏ میلاد پیامبر «حسان بن ثابت‏»شاعر رسول خدا چنین مى‏گوید:





فشق له من اسمه لیجله فذو العرش محمود و هذا محمد
آفریدگار،نامى از اسم خود براى پیامبر خود مشتق نمود.از این جهت(خدا) «محمود»(پسندیده)و پیامبر او«محمد»(ستوده)است و هر دو کلمه از یک ماده مشتقند و یک معنى را مى‏رسانند.


قطعا،الهام غیبى در انتخاب این نام بى‏دخالت نبوده است.زیرا نام محمد،اگر چه در میان اعراب معروف بود،ولى کمتر کسى تا آن زمان به آن نام نامیده شده بود.طبق آمار دقیقى که بعضى از تاریخ نویسان بدست آورده‏اند،تا آن روز فقط شانزده نفر به این اسم نامگذارى شده بودند.



چنانکه شاعر درباره میلاد پیامبر می گوید:

ان الذین سموا باسم محمد من قبل خیر الناس ضعف ثمان

کسانى که به نام محمد،پیش از پیامبر اسلام نام گذارى شده بودند،شانزده نفر بودند.

میلاد پیامبر-ناگفته پیداست که:هر چه مصداق یک لفظ کمتر باشد،اشتباه در آن کمتر خواهد بود و چون کتابهاى آسمانى،از نام و نشان و علایم روحى و جسمى او خبر داده بودند،باید علایم آن حضرت آنچنان روشن باشد که اشتباه در آن راه پیدا نکند.یکى از آن علایم، نام آن حضرت است.باید مصداق آن به قدرى کم باشد،که راه هر گونه تردیدى را در تشخیص پیامبر گرامى از بین ببرد.مخصوصا هنگامى که بقیه اوصاف و علائم وى ضمیمه نام او گردد.در این صورت،بطور واضح کسى که انجیل و تورات از ظهور او خبر داده است،به خوبى شناخته خواهد شد.

اشتباه خاورشناسان در میلاد پیامبر

قرآن مجید،رسول گرامى را به دو و یا چند نام معرفى مى‏کند. در سوره‏هاى آل عمران و محمد و فتح و احزاب،در آیه‏هاى 138 و 2 و 29 و 40،او را به نام‏«محمد»و در سوره‏«صف آیه 6»به نام‏«احمد»خوانده است.علت داشتن دو نام اینست که:مادر رسولخدا،پیش از جدش،نام او را«احمد»گذارده بود،چنانکه در تاریخ منعکس است. بنابراین،آنچه را بعضى از خاورشناسان در مقام اعتراض گفته‏اند که:«انجیل‏»،به تصریح قرآن،در سوره‏«صف آیه 6»،ظهور پیامبرى را بشارت داده است که نام او احمد است نه محمد،و شخصى که مسلمانان به رهبرى او معتقدند،نام او«محمد»است نه احمد،بى اساس است. زیرا قرآنى که پیامبر ما را به نام‏«احمد»معرفى نموده است،در چند جا او را به نام‏«محمد»خوانده است.اگر مدرک آنها براى تعیین نام این پیامبر،قرآن مجید باشد(چنانکه همانست)،قرآن او را به هر دو اسم نامیده،و او را در جائى به نام محمد و در جاى دیگر«احمد»معرفى نموده است.





اخلاق خانوادگی پیامبر



در اخلاق حضرت محمد , همين بس كه با آن جلالت و موقعيتى كه به سلاطين نامه دعوت مى نوشت در خانه , تا حد امكان كارش را شخصا انجام مى داد.

اهل سيره نوشته اند : پيامبر خدا در خانه خويش خدمتكار اهل خود بود , گوشت را تكه تكه مى كرد و بر سفره غذاى حقيرانه مى نشست و انگشتان خويش را مى ليسيد , بز خود را مى دوشيد و لباس خود را وصله مى نمود و بر شتر خود عقال مى زد و به ناقه خود علف مى داد , با خدمتكار منزل آرد را آسياب مى كرد و خمير مى ساخت.

ابن شهر آشوب در كتاب مناقب , (ج 1, ص 146) روايت كرده كه :
رسول خدا (ص) كفش خود را وصله مى زد , پوشاك خويش را مى دوخت , در منزل را شخصا باز مى كرد , گوسفندان و شترها را مى دوشيد و به هنگام خسته شدن خادمش در دستاس كردن به كمك او مى شتافت و آب وضوى شبش را خود تهيه مى كرد. و در همه كارها به اهل خانه كمك مى كرد. لوازم خانه و زندگانى را به پشت خود از بازار به خانه مى برد.
گاه اتفاق مى افتاد كه حضرت خانه خويش را نظافت مى كرد و جارو مى كشيد و خود مكرر مى فرمود : كمك به همسر و كارهاى منزل , صدقه و احسان در راه خدا محسوب مى شود.

از عايشه نقل شده كه گفته است : محبوب ترين كارها نزد رسول خدا (ص) خياطى بود.
پيامبراكرم (ص) با همه عظمت و موقعيت ممتازش در منزل كار مى كرد. و به نگهدارى و پرستارى از كودكان مى پرداخت.
عايشه همسر آن حضرت مى گويد : وقتى خلوت مى شد , پيامبر لباس خود را مى دوخت و كفش خويش را وصله مى كرد.

على(ع) بيش از سى سال عمر خود را با رسول خدا (ص) سپرى كرده و شناساترين فرد به رسول خدا بوده و از اخلاق داخلى و خارجى حضرتش اطلاع دقيق داشته , امام حسين(ع) مى فرمايد :
سإلت إبى عن مدخل رسول الله صلى الله عليه و آله فقال :
كان دخوله فى نفسه مإذونا فى ذلك, فاذا آوى الى منزله جزإ دخوله ثلاثه اجزإ, جزءا لله و جزءا لا هله و جزءا لنفسه. ثم جزء جزئه بينه و بين الناس فيرد ذلك بالخاصه على العامه و لا يدخر عنهم عنه شيئا....

از پدرم در مورد امور رسول خدا (ص) در داخل خانه سوال كردم , فرمودند :
وقتى به خانه اش مى رفت , اوقاتش را سه قسمت مى كرد : يك قسمت براى خدا و يك قسمت براى خانواده اش و يك قسمت براى خودش , آن گاه قسمت خودش را نيز ميان خود و مردم تقسيم مى كرد و آن را براى بستگان و بزرگان صحابه (كه در منزلش به خدمت او مى رسيدند) قرار مى داد و ذره اى از امكانات خود را از آنان دريغ نمى نمود (بلكه آن چه امكان داشت در حقشان انجام مى داد.)

حضرت در مورد امورى كه به شخص او مربوط مى شد , خشمگين نمى شد. تنها براى خدا , آن گاه كه حرمت هاى الهى شكسته مى شد , غضب مى كرد. يكى از همسران آن حضرت مى گويد : وقتى رسول خدا (ص) غضب مى كرد به جز على (ع) كسى را ياراى سخن گفتن با حضرتش نبود

علاوه بر همسران , همنشينان روزانه پيامبر (ص) عبارت بودند از فاطمه و شوهر و فرزندانش و به گواهى تاريخ و روايات فراوان , علاقه پيامبر خاتم (ص) به آن ها قابل قياس با ديگر كسان و نزديكان حضرت نبود. به موجب روايتى كه عايشه نقل كرد , هر گاه فاطمه (س) بر پدر وارد مى شد رسول خدا (ص) جلوى پاى دخترش بلند مى شد و او را مى بوسيد و در جاى خود مى نشانيد.

در عروسى فاطمه (س) زنان مسرور بودند و اظهار شادمانى مى كردند و سرود مى خواندند و مى گفتند : ابوها سيد الناس.
رسول خدا (ص) فرمود : بگوييد و بعلها ذو الشده الباس.

و اين مصراع چون در مدح حضرت اميرالمومنين (ع) بود , با آن كه رسول خدا خواسته بود بانوان بگويند اما عايشه , زنان را منع كرد از اضافه كردن اين مصراع. پيامبر(ص) متوجه موضوع شد و فرمود : عايشه عداوت ما را ترك نمى كند!

روزى رسول اكرم (ص) وارد اطاق عايشه شد مشاهده كرد كه تكه نانى روى زمين و زير دست و پا افتاده است آن را برداشته و خورد و سپس فرمود : اى حميرا ! مجاورت نعمت هاى الهى را بر خويشتن گرامى دار تا هرگز نعمت هاى خداوندى از مردم دور نشوند.



سخنان پیامبر اکرم (ص )




ای مردم، به درستی که خدای شما یکی است و پدر شما یکی است و همه شما از حضرت آدم علیه السلام هستید و حضرت آدم علیه السلام از خاک است. به درستی که بزرگوارترین شما نزد خداوند متعال باتقواترین شماست. برای شخص عرب بر شخص غیر عرب فضیلتی نیست مگر به سبب تقوا.







هیچ شیئی مثل زبان مستحق تر از زندان طولانی نیست و فرمودند: زبانت شیر درنده ای است که اگر او را رها کنی تو را از بین می برد.







امانت، رزق و روزی و خیانت فقر را جلب می کند.







دو صفت است که خوبی ای بالاتر از آن نیست: ایمان به خداوند متعال و بهره رساندن به بندگان خدا و دو صفت است که بدی ای بالاتر از آن نیست: شرک ورزیدن به خداوند متعال و ضرر رساندن به بندگان خدا.







بر تو باد به شکر نمودن پس به درستی که شکر نمودن نعمت را فزونی می بخشد و زیاد دعا کن پس به درستی که تو نمی دانی زمانی مستجاب می شود برای تو در حالی که ظلمی به تو شده است خداوند متعال روا می دارد نسبت به کسی که به آن ظلم شده، که او را یاری نماید و بر حذر باش از مکر و حیله پس خداوند متعال روا داشته است که برنگرداند مکر سوء را مگر به اهل آن.




 



نوشته شده توسط yahossain139 در سه‌شنبه 03 بهمن 1391

ارسال نظر(0)

كتاب تفسير امام حسن عسكرى (ع)

 كتاب تفسير امام حسن عسكرى (ع)

از جمله كتابهاى منسوب به معصومين (ع)، كتاب «تفسير امام حسن عسكرى (ع)» است. اين كتاب همانگونه كه از نام آن معلوم است، به امام يازدهم شيعيان، امام حسن عسكرى (ع) منسوب است. علامه مجلسى در بحارالانوار مقدار زيادى از آن را نقل كرده است، مجلسى رضوان الله عليه درباره آن تفسير فرموده: تفسير امام از كتب معروفه است كه صدوق عليه الرحمه بر آن اعتماد كرده و از آن نقل نموده است، هر چند كه بعضى از محدثين در آن طعن و اشكال كرده‏اند، ليكن صدوق داناتر و به زمان كتاب نزديكتر از طعن كنندگان است، اكثر علما بدون غمز از آن كتاب نقل كرده‏اند. 1

مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى در الذريعه: ج 4، ص 285 درباره آن فرمود: تفسير عسكرى كه آن را امام ابو محمد حسن عسكرى (ع) املاء كرده است و آن بروايت شيخ ابى جعفر محمد بن على بن بابويه صدوق است، در سال 1268 در تهران به چاپ رسيده و در 1313 دوباره چاپ شده و در (1315) در حاشيه تفسير قمى مجدّداً چاپ شده است .

شيخ ما در خاتمه مستدرك درباره آن بتفصيل سخن گفته و عده‏اى از اعتماد كنندگان به اين كتاب را نام مى‏برد، از جمله شيخ صدوق در كتاب فقيه و در كتب ديگر، طبرسى در احتجاج، ابن شهر آشوب در مناقب، محقق كركى در اجازات خود براى صفى الدين، شهيد ثانى در كتاب «منيه»، محمد تقى مجلسى در شرح مشيخه و فرزندش علامه مجلسى در بحار و ساير علما ...
آنگاه وقت املاء امام (ع) و كيفيت به وجود آمدن تفسير را نقل كرده است و خلاصه آن چنين مى‏باشد:

صدوق عليه الرحمة از محمد بن قاسم استر آبادى نقل مى‏كند: يوسف بن محمد بن زياد و على بن محمد بن سيار به من نقل كردند: در استرآباد طايفه زيديه اكثريت داشتند و آن وقت، حكومت در دست حسن بن زيد علوى ملقب به «داعى الى الحقّ» امام زيديه بود، و به طايفه زيديه بيشتر توجه مى‏كرد.

ما از اين جريان وحشت كرده و با خانواده خويش در سامراء به محضر امام حسن عسكرى (ع) رفتيم، چون امام ما را ديد، فرمود: خوشا به حال پناه آورندگان به ما، آن وقت به پدران ما فرمود: خدا سعى شما دو نفر را قبول كند، و از وحشت ايمنى بخشد. و از شر دشمنتان كفايت دهد. بر گرديد جانتان و مالتان در امان است .

ما از اين سخن امام در عجب شده... و گفتيم: امام بزرگوار مى‏خواهيد چه بكنيم؟... امام به پدران ما فرمودند: اين دو فرزندتان را درنزد من بگذاريد تا علمى بر آنها افاده كنم كه خدا با آن علم شرافتشان بدهد...
يوسف بن محمد و على بن محمد گويند: پدران ما از امر امام اطاعت كرده، رفتند و ما را در نزد امام گذاشتند. ما مرتب محضر امام رفت و آمد داشتيم... روزى به ما فرمود: وقتى كه به شما خبر آمد كه خدا پدرانتان را كفايت كرده و وعده من راست بوده، بشكرانه آن تفسير قرآن را به شما خواهم آموخت.

ما از اين سخن شاد شديم... و از محضر آن حضرت بيرون نيامده بوديم كه از پدرانمان نامه‏اى آمد و در آن نوشته بود: داعى بعضى از موثقين خويش را با نامه ومهر، نزد ما فرستاده كه شما در امان هستيد و اموالتان به خودتان رد خواهد شد، روز دهم باز نامه آن كه: داعى به همه وعده‏اش وفا كرد.

امام (ع) چون اين را شنيد فرمود: الان وقت آن وعده رسيده كه تفسير قرآن را بگويم، هر روز براى شما مقدارى وقت و وظيفه معين كردم تا آن را بنويسيد، از من جدا نشويد و مواظب باشيد.
آن حضرت اول احاديثى در فضل قرآن و اهل قرآن بر ما املاء فرمود، بعد تفسير آنرا فرمودند، ما در مدت هفت سال كه در محضرش بوديم هر روز مقدارى مى‏نوشتيم... نگارنده گويد: بنابراين نوشتن و املاء آن، هفت سال طول كشيده است. براى تكميل مطلب به خاتمه مستدرك ص 661 رجوع فرماييد. كه در آنجا اشكالات ابن غضائرى و علامه حلى و محقق داماد رحمهم الله نقل و جواب داده شده است .


پى نوشتها:

1- بحار: ج 1 ص 28 «الفصل الثانى فى بيان الوثوق على الكتب المذكورة» منظور مجلسى ره از بعضى محدثين ظاهراً ابن غضائرى و علامه حلى در خلاصه است .
(خاندان وحى، سيد على اكبر قريشى، ص 705 - 707)



نوشته شده توسط yahossain139 در شنبه 30 دی 1391

ارسال نظر(0)

تفسير منسوب به امام حسن عسكرى (ع)

 تفسير منسوب به امام حسن عسكرى (ع)

تفسير معروف به «تفسير عسكرى» به امام ابو محمد (ع) منسوب است، و در اطراف آن احتمالات زيادى داده شده و هاله‏اى از شك و ترديدها وجود دارد. گروهى ثابت كرده‏اند كه اين تفسير ازامام (ع) است و دسته ديگر چنين چيزى را انكار كرده‏اند و ما ناگزيريم تا اندكى توقف كرده و در اين باره نگرش و تأمل داشته باشيم.

افرادى كه اعتماد كرده‏اند

جمعى از دانشمندان بزرگ شيعه بر اين تفسير اعتماد ورزيده و به درستى انتساب آن به امام ابومحمد (ع) اعتقاد دارند، از قبيل:

1- شيخ صدوق .1

2- شيخ طبرسى.2

3- محقق كركى.3

4- شهيد ثانى.4

5- محمد تقى مجلسى .5

6- ابن شهر اشوب.6

7- محقق بزرگ، آغا بزرگ تهرانى.7

اين بزرگان هيچ ترديدى در نسبت اين تفسير به امام (ع) نكرده و به صورت ارسال مسلم، نسبت آن را به امام پذيرفته‏اند.

سند تفسير

اما سند اين تفسير و بعضى از خصوصيات آن در آغاز خود آن كتاب آمده است ،به شرح ذيل:


«محمد بن على بن محمد بن جعفر بن دقاق، مى‏گويد: دو شيخ فقيه: ابوالحسن محمد بن احمد بن على بن حسن بن شاذان، و ابو محمد جعفر بن محمد بن على قمى، براى من نقل كردند و گفتند: ابوالحسن محمد بن قاسم مفسر استرابادى خطيب - گفت: ابو يعقوب يوسف بن محمد بن زياد و ابوالحسن على بن محمد بن سيار كه هر دو شيعه اماميه بودند - گفتند: پدران ما شيعه دوازده امامى بودند و گروه زيدى مذهبان در استراباد اكثريت داشتند وما در عهد فرمانروايى حسن بن زيد علوى، ملقب به «الداعى الى الحق» پيشواى زيديه 8 بوديم و او از زيديه خيلى حرف شنوايى داشت و مردمان زيادى را به خاطر بدگويى ايشان به قتل مى‏رساند و ما بر جان خودمان بيمناك شديم، از اين رو با تمام كسانمان از استراباد بيرون شديم و رفتيم به خدمت امام ابو محمد حسن بن على بن محمد، پدر امام قائم (ع)، و خانواده‏مان را در يكى از كاروانسراها پياده كرديم و بعد، از امام حسن بن على اجازه ملاقات خواستيم، امام اجازه فرمود، وقتى كه شرفياب شديم و ما را ديد، فرمود:

«مرحبا به كسانى كه به ما پناه آورده و به حمايت ما پناهنده شده‏اند، خداوند سعى شما را قبول كرد و بيم و ترس شما را بر طرف ساخت و دشمنان شما را از شما بازداشت با راحتى و امنيت جانى و مالى به وطنتان برگرديد».

ما از شنيدن سخن امام - با وجود اين كه در راستى و درستى آن ترديدى نداشتيم - در شگفت شديم،عرض كرديم: اى امام بزرگوار! در بين راه، تا وقتى كه به شهر و ديار خودمان برسيم، مى‏فرماييد چكنيم؟ و چگونه وارد شهرى بشويم كه از آن جا فرار كرده‏ايم؟ در حالى كه پادشاه آن ديار با شتاب‏ها ما را مى‏جويد و ما را بسختى تهديد كرده است .

آنگاه امام (ع) فرمود:

«اين دو فرزندتان را نزد ما بگذاريد، تا به آنها علمى را بياموزم كه باعث شرافت آنها گردد، و اما شما به حرف سخن چينان و به تهديدها اهميت ندهيد، زيرا كه خداى عزوجل سعادت شما را كامل خواهد كرد و همانها را وادار خواهد كرد تا از شما نزد كسى كه از دست او فرار كرده‏ايد، شفاعت كنند...»

ابو يعقوب و ابوالحسن مى‏گويند: پدران ما از امام (ع) دستورهاى لازم را گرفتند و بيرون شدند و ما را در آن جا گذاشتند و ما به خدمت امام (ع) مى‏رسيديم و آن حضرت محبتهاى پدرانه مى‏فرمود و چون خويشاوندان نزديك با ما رفتار مى‏كرد، تا اين كه روزى فرمود:

«هرگاه خبرى آمد كه خداوند عزوجل پدران شما را كفايت كرده و دشمنانشان را در برابر ايشان خوار ساخته و وعده‏اى كه به آنها داده بودم راست درآمد، به پاس اين لطف خداوند، من به شما تفسير قرآن مى‏آموزم تفسيرى مشتمل بر بعضى از اخبار آل محمد (ص) باشد و بدان وسيله خداوند مقام شما را بالا ببرد.»

مى‏گويند: با شنيدن سخنان امام، خوشحال شديم، عرض كرديم: يا بن رسول الله! در آن صورت ما تمام علوم و معانى قرآن را فرا مى‏گيريم ؟

فرمود:

«هرگز! بلكه آن مقدارى كه امام صادق به بعضى از اصحابش آموخت، من مى‏خواهم به شما بياموزم.»

از اين سخن امام (ع) شادمان گشتيم و عرض كرديم: يا بن رسول الله! شما تمام علوم قرآن را مى‏دانيد؟

فرمود:

«ما جامع خير كثيريم و به ما فضل گسترده‏اى داده‏اند، وليكن با اين همه از علم قرآن، بخش بسيار اندكى است، خداى عزوجل مى‏فرمايد:

«قل لو كان البحر مِداداً لكلماتِ ربّى لَنَفد البحرُ قبل ان تَنفدَ كلماتِ ربّى و لو رجئنا بمثله مداداً» 9

بگو كه اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگار من مركب شود، پيش از آن كه كلمات الهى به آخر رسد، آن دريا خشك خواهد شد، هر چند كه دريايى ديگر ضميمه آن شود! و مى‏فرمايد:

«ولو انّ ما فِى الارضِ من شجرة اٍقلامٌ و البحرُ يمدّه من بعدِه سبعةُ أَبحر مانفدت كلماتُ اللّه» .10

اگر هر درخت روى زمين قلم و آب دريا به اضافه هفت درياى ديگر مداد گردند بازنگارش كلمات خدا ناتمام بماند.

اين است علم قرآن و معانى آن و عجايب نهفته در آن، پس شما چه مى‏بينيد11 نسبت به مقدارى كه من از مجموعه قرآن دريافت كرده‏ام؟

عرض كردند: با اين همه مقدارى كه شما دريافت كرده‏ايد، خداوند بدان وسيله شما را بر تمام كسانى كه به مقدار شما علم ندارند و به اندازه شما درك نمى‏كنند، برترى و فضيلت داده است .

مى‏گويند: ما از نزد امام (ع) بيرون نشديم تا اين كه پيكى از جانب پدران ما نامه‏اى آورد كه در آن نامه آمده بود كه حسن بن زيد علوى مردى را به خاطر سخن چينى عليه همان افراد زيدى مذهب، به قتل رسانده و اموالش را مصادره كرده است و بعد نامه‏هايى از اطراف و اكناف به خط زيدى مذهبان، مبنى بر نكوهش و توبيخ فراوان نسبت به آن عمل، رسيده و خاطرنشان كرده است كه آن مقتول بالاترين فرد زيدى مذهبان روى زمين بوده است و سخن چينان به خاطر فضيلت و ثروت او بدگويى كرده‏اند از اين رو حسن بن زيد از آنها تشكر كرده و دستور داده است بينيها و گوشهاى سخن چينان را بريده‏اند و بعضى از آنها عبرت گشته و برخى ديگر فرار كرده‏اند و حاكم علوى نيز پشيمان شده و استغفار كرده و بعد از پس دادن اموال آن مقتول به ورثه، اموال زيادى را صدقه داده و چندين برابر ديه مقتول را به ورثه پرداخته و از آنها حليت خواست است، و ورثه مقتول هم گفته‏اند: اما ديه را ما به تو بخشيديم، اما خون مقتول مال ما نيست بلكه مال خود اوست، خداوند حاكم است. آن علوى در پيشگاه خدا نذر كرده است كه ديگر متعرض پيروان مذاهب نشود. و در نامه پدران ايشان چنين آمده بود كه «داعى الى الحق» حسن بن زيد شخصاً يكى از نديمانش را با امان نامه مهر شده نزد ما فرستاده و اموال ما را ضمانت كرده كه به ما باز گرداند و ضرر و زيانى كه به ما رسيده جبران كند و ما به شهر بر مى‏گرديم، او به وعده خود نسبت به ما وفا خواهد كرد.

امام (ع) فرمود:

«براستى كه وعده خدا حق است».

همين كه روز دهم (از آن روز) شد، نامه پدران ما رسيد كه داعى الى الحق، به تمام وعده‏هايى كه داده بود، وفا كرد. و به ما دستور داده بودند كه در خدمت امام (ع)، امامى كه بركاتش فراوان و وعده‏اش راست است، باشيد. وقتى كه امام از مضمون نامه مطلع شد، فرمود:

«اكنون وقت آن فرا رسيده است تا به وعده تفسير قرآن كه داده بودم عمل كنم.»

سپس فرمودند: «من هر روز مقدارى از آن را تعيين مى‏كنم و شما موظفيد كه بنويسيد، همراه من باشيد و از اين مقدار بهره‏اى كه از سعادت خداوند نصيب شما كرده است، پاس بداريد.»

نخستين چيزى را كه امام (ع)، براى ما املا فرمود، احاديثى در فضيلت قرآن و اهل قرآن بود، سپس تفسير قرآن را املا كرد و ما در مدت اقامت نزد آن حضرت، هر چه فرمود، نوشتيم و آن مدت، هفت سال بود كه هر روز به مقدارى كه ما مى‏توانستيم نوشتيم...»

ايرادها

چند ايراد به اين تفسير به شرح زير وارد كرده‏اند:


اولاً: سند اين تفسير ضعيف است، زيرا كه در سلسله اين سند، محمد بن قاسم مفسر استرابادى مى‏باشد كه وى ضعيف است .

ابن غضايرى مى‏گويد: «محمد بن قاسم مفسر استرابادى كه ابو جعفر بن بابويه از وى روايت كرده، ضعيف و دروغگوست، از وى تفسيرى را نقل كرده كه او از قول دو مرد ناشناخته روايت مى‏كند ؛ يكى از آن دو نفر به نام يوسف بن محمد زياد و ديگرى على بن محمد بن سيار است كه از پدرشان به نقل از ابوالحسن سوم (ع) روايت كرده‏اند در صورتى كه اين تفسير ساخته سهل ديباجى از قول پدرش مى‏باشد»12

سخن ابن غضايرى از چند جهت مردود است:

1- او مى‏گويد: اين تفسير را يوسف بن محمد بن زياد و على بن محمد ابن سيار ازقول پدرانشان نقل كرده‏اند، كه اين اشتباه است زيرا كه آنها از پدرانشان نقل نكرده‏اند بلكه آنان بدون واسطه از امام ابو محمد نقل كرده‏اند.

2- ابن غضايرى اين تفسير را به ابوالحسن سوم (ع) نسبت داده است، در حالى كه منسوب به امام ابو محمد (ع) است .

3- او مى‏گويد: اين تفسير را سهل ديباجى از قول پدرش ساخته است. در صورتى كه اين حرف عجيبى است زيرا كه در سلسله سند اين تفسير، سهل وجود ندارد. به هر حال، آن چه را كه ابن غضايرى درباره تضعيف اين مرد - يوسف بن محمد - گفته است، قابل اعتماد نيست .

استاد خوئى مى‏گويد: كسى از پيشينيان محمد بن قاسم را حتى شيخ صدوق (ره) كه بيش از همه، بدون واسطه از او روايت نقل مى‏كند، نه توثيق كرده و نه تضعيف نموده است... و صحيح آن است كه بگوييم آن مرد مجهول الحال است و وثاقت و ضعفش، ثابت نشده است .13 بنابراين نمى‏شود به او اعتماد كرد.

علاوه بر اين، مفسر استرابادى كه اين تفسير را از قول يوسف بن محمد بن زياد و على بن محمد بن سيار، روايت مى‏كند، اين هر دو نفر مجهول الحال مى‏باشند و به روايت آنها از قول امام ابو محمد (ع) به فرموده استاد خوئى نمى‏توان اعتماد كرد. 14

ثانياً: اين تفسير در بين مطالب دچار پراكندگى و ناپيوستگيهاست كه خود دليل عدم صحت نسبت آن به امام ابو محمد (ع) مى‏باشد كه هر كه نظر كند - به قول استاد خويى - بدون ترديد مى‏گويد، به امام (ع) دروغ بسته‏اند.

ثالثاً :امام ابو محمد (ع) از طرف حكومت عباسى به وسيله مأموران زيادى تحت نظر بود، و از آمدن شيعيان به نزد آن حضرت مانع مى‏شدند، بنابراين چگونه اين دو شخص به مدت دراز هفت سال بدون هيچ مانعى خدمت امام رفت و آمد داشتند؟

رابعاً: آن همه اهميت دادن امام (ع) به وضع آن دو تن و خواستن آن حضرت از پدرانشان كه در نزد وى بمانند تا از علمى كه باعث شرافت آنها گردد - بطورى كه در مقدمه تفسير آمده است - به ايشان بياموزد، با اين همه، آن دو مجهول الحالند و كسى از حال آنها مطلع نيست، پس چرا بزرگان از علما و فقهاى شيعه را از اين شرف برخوردار نفرموده است ؟

به هرحال، بطور مسلم اين تفسير از امام ابو محمد (ع) نيست، بلكه از موضوعات و جعليات است. به علاوه ايرادهايى كه بر شمرديم، در بسيارى از فصلها داراى عدم فصاحت است، طبيعى است كه با شخصيت امام (ع) كه صفت حكمت و فصل الخطاب به او داده‏اند و فصيح‏ترين و بليغترين فرد زمان خود بوده، منافات دارد. بنابراين چگونه مى‏توان اين تفسير را كه هيچ نشانه‏اى از بلاغت ندارد به آن حضرت نسبت داد؟ مضافاً بر اين، بعضى از احاديث در اين تفسير آمده است كه به نظر من خالى از غلو نيست و از ساحت مقدس امام (ع) بسى دور است.

پى نوشتها:

1- من لا يحضره الفقيه.
2- احتجاج طبرسى .
3- اجازه نامه محقق كركى به صفى الدين .
4- منية المريد.
5- شرح المشيخه.
6- مناقب ابن شهر اشوب.
7- الذريعه: 285/4.
8- ابن نديم در فهرست خود (صفحه 274) مى‏گويد: حسن بن زيد در سال (250 ه') در طبرستان سركار آمد و در سال (270 ه') در حال سلطنت برآنجا از دنيا رفت .
9- كهف /109.
10- لقمان /27.
11- در نسخه‏اى به جاى «فكيف‏ترى»، «فكم قدترى» آمده است .
12- معجم رجال الحديث: 173/17.
13- معجم رجال الحديث: 174/17.
14- همان مأخذ: 159/12.
تحليلى از زندگانى امام حسن عسكرى، ص 131 - 138

 



نوشته شده توسط yahossain139 در شنبه 30 دی 1391

ارسال نظر(0)

عصر امام عسكرى (ع)

عصر امام عسكرى (ع)

بحث و گفتگو ازروزگارى كه امام زكى ابومحمد عسكرى(ع) در آن روزگار رشد و نمويافت رنگ تازه و يا مطلب زيبا و آرامشى براى اين نوشته ندارد، بلكه تنها به دليل اقتضاى بحث علمى، سخن در آن باره ضرورى مى‏نمايد، زيرا كه تحقيق و بررسى از عصر و زمان از جمله سلسله مباحثى است كه يك محقق ناگزير است مطرح كند، چون مى‏تواند پرده از چهره واقعى زندگى عمومى بردارد كه از جمله شخص مورد نظر در ترجمه و بحث در آن ميان زندگى مى‏كرده است، همان طور كه روشنگر تمام رويدادهايى است كه پيش آمده، و طبيعى است كه تمام اينها بر روى سلوك و رفتار آن شخص و شكل‏گيرى زندگانى وى اثر دارد، زيرا به گفته دانشمندان جامعه شناس، زندگى اجتماعى، زندگى تأثير و تأثر است .
به هر حال ما به صورت موضوعى، به قسمتهاى زيادى از اوضاع عمومى عصرى كه امام ابو محمد (ع) در آن عصر زندگى مى‏كرده، به شرح زير اشاره مى‏كنيم:
زندگى اقتصادى

پيش از اين كه وضع زندگى اقتصادى عصر امام ابو محمد (ع) را بيان كنيم، برآنيم كه به صورت گذرا اين مطلب را توضيح دهيم كه اسلام به پيشرفت و بهبود اقتصاد عموى و رشد درآمد فردى اهميت زيادى مى‏دهد، و فقر و تنگدستى را مصيبتى بزرگ و مهلك مى‏شمرد كه به طرق مختلف و وسايل گوناگون بايد آن را از بين برد و كفر و فقر و تنگدستى را قرين هم دانسته است، همان طور كه در شريعت اسلام لازم است تا بر كفر پايان داد، همچنين بايد فقر و تنگدستى را از ميان برداشت. بر حاكمان جامعه اسلامى و زمامداران و واليان الزام و تأكيد شده است كه مسلمين را از خطر فقر و محرومتى - كه اين دو باعث اشاعه انحراف فكرى و عقيدتى در ميان مردم مى‏شوند - نجات دهند.
از جمله روشهاى خلاقى كه اقتصاد اسلامى بر آن اساس متمركز است آن است كه اسلام تصرفات مسؤولين و حاكمان را محدود كرده و به ايشان اجازه نمى‏دهد كه در بيت المال مسلمين مطابق هوا و هوس خود عمل كنند زيرا كه بيت‏المال ملك عموم مسلمين است و ملك شخصى كسى نيست و بايد در راه مصالح مسلمين صرف شود. رئيس و اعضا و اركان دولت به هيچ وجه حق ندارند هر چه خواستند براى خود و نزديكانشان از آن اموال بردارند، زيرا كه اين عمل خيانت به خدا و مسلمانهاست .
اما نظام حكومت عباسى، در تمام دورانها، براساس سياست اقتصادى ويژه‏اى بود كه در تمام جهات و مشخصاتش با روش اصيل اسلامى متفاوت بود و از قوانين اسلامى كه احتياط كامل را در اموال مسلمين مقرر فرموده و صرف آن را در راه گسترش رفاه مردم لازم دانسته به دور بوده است كه ما به اختصار ساختار اقتصاد عمومى را در عصر عباسيان ذيلاً بيان مى‏كنيم:
درآمد و عايدات دولت

بيشترين درآمد دولت از راه جمع آورى ماليات و صدقات بود كه بر ميليونها دينار بالغ مى‏شد و آن طورى كه بعضى از مورخان مى‏گويند، بطور متوسط، همه ساله بالغ بر سيصد و شصت هزار هزار (360/000/000) درهم مى‏شد.1 و در بعضى از سالها به پانصد هزار هزار (500/000/000) درهم مى‏رسيد 2، و هر درهم در آن روزگار قيمت قابل توجهى داشت و با ارزش يك گوسفند يا مشك عسل يا روغن برابر بود، همچنان كه يك دينار با بهاى يك شتر برابر بود .
متأسفانه اين اموال فراوان در راه پيشبرد زندگى علمى، بهداشتى و اقتصادى بطورى كه خواست اسلام بود، صرف نمى‏شد، بلكه تنها به جيب حاكمان مى‏رفت و آنها هم سخاوتمندانه در راه ساختن كاخهاى سر به فلك كشيده - كارى كه متوكل كرد و بذل و بخشش به دلقكها، نوازندگان و هرزه گرايان و ديگر راههاى زندگى پر از فسق و فجور مى‏پرداختند و بيت‏المال مسلمين را بيهوده خرج مى‏كردند.
خشنونت در جمع آورى ماليات

اما واژه فشار و ظلم و سركوب، در بيشتر دوران عباسيان يك واژه همگانى در زمينه جمع آورى ماليات بود.
مردم كشور پهناور اسلامى انواع فشارها را از دست مأموران سياه دل كه هيچ گونه رأفت و رحمت در دلشان نبود، مشاهد مى‏كردند زيرا آنها به دلخواه خود، هر قدر كه مايل بودند ماليات تعيين مى‏كردند و هر كس هم كه خوددارى مى‏كرد و يا از پرداخت مقدار تعيين شده سرپيچى مى‏كرد، سرنوشتش با گورستان و يا زندآنهابود.
جهشيارى مى‏گويد: مأموران ماليات انواع عذابها را از درندگان و زنبورها به كار مى‏گرفتند، محمد بن مسلم كه از مأموران ويژه مهدى عباسى بود، وقتى كه مهدى به خلافت رسيد، متوجه شد كه مردم ماليات گزار در عذاب و شكنجه‏اند با وى - محمد بن مسلم - درباره ايشان مشورت كرد، محمد گفت: يا امير المؤمنين! از حال به بعد، نسبت به ماليات دهندگان كه بدهكار به مسلمين هستند بايد به گونه بدهكاران رفتار كرد و بدهيشان را مطالبه نمود! مهدى با شنيدن اين سخنان دستور داد، عذاب و شدت را از ماليات دهندگان برداشتند.3 در دوران هارون الرشيد مردم از فضل بن يحيى برمكى كه والى خراسان بود بد مى‏گفتند و از دست او زياد شكايت كردند تا اين كه هارون او را بر كنار كرد و به جاى او على بن عيسى را گمارد، على بن عيسى بزرگان خراسان را كشت و اموال زيادى را جمع آورى كرد و هزار بدره معمول از ابريشم را كه شامل ده هزار هزار درهم بود به نزد هارون فرستاد 4 و مردم موصل در پرداخت ماليات انواع ستمها را ديدند و حكمران آن جا از طرف هارون الرشيد بود، ماليات چند سال گذشته را از آنها مطالبه كرد و بيشتر آنهارا تازيانه زد.5
براستى شريعت اسلام واليان و حاكمان را به رفق و مداراى با مردم و اصلاح امور اقتصادى ايشان دستور داده و اين كه مبادا در گرفتن ماليات و صدقات خشونتى به كار برند و موجب ناراحتى مردمان شوند ليكن اكثر پادشاهان عباسى به اين دستور اسلامى توجهى نكرده و در گرفتن ماليات از مردم با شدت و خشنونت رفتار مى‏كردند.
ماليات زياد

اما فزونى ماليات در بين كارگزاران عباسيان يك پديده همگانى بود، كارگزاران بيشتر از ماليات مقرر از مردم مطالبه مى‏كردند تا بخشى از اموال مردم را براى خودشان بردارند. همين كه ابو عبيدالله بن يسار از جانب مهدى عباسى به وزارت رسيد، بر درختان خرما و ديگر اشجار نيز ماليات بست و بعد از وى نيز همين مقررات ادامه يافت. 6
مردم مصر به بدترين مصائب و گرفتاريها، در زمينه مالياتها دچار شدند حاكم مصر - موسى بن مصعب به هر جفت گاو (يك جريب زمين) دو برابر ماليات بست و براى بازاريها و دامهاماليات مقرر كرد. و در احكام و امور قضايى، رشوه‏گيرى امرى معمول بود.
مردم يمن و قبيله قيس از دست ظلم وى شوريدند. 7 ابن تغرى مى‏گويد: مهدى عباسى در گرفتن ماليات به مردم سخت گرفت و به هر جفت گاو دو برابر مقدارى كه اول مقرر شده بود، ماليات بست و مردم از دست او سختيها و شكنجه‏ها ديدند او تندخويى و بدرفتارى پيشه كرده و در احكام رشوه مى‏گرفت. تا آن جا كه سپاهيان از او رنجيده شدند و بر او شوريدند و به خاطر بى عدالتى و ظلم بى حد وى با او به ستيز برخاستند.8
اين قبيل كارها از روح و واقعيت اسلام بسيار بسيار به دور است و اين امور جز گروهى از دزدان و سر راه بگيران غرق در جرم و گناه را تجسم نمى‏بخشد. عمربن عبيد به منصور دوانيقى مى‏گويد:
«در پشت درِبارگاه تو، آتشى از ظلم و ستم شعله‏ور است و در بيرون كاخ تو كمترين عملى مطابق قرآن و سنت پيامبر (ص) انجام مى‏گيرد.» 9
سوء استفاده عباسيان از اموال دولتى

عباسيان اموال مسلمين را در اختيار گرفتند و براى خودشان و خويشاوندانشان هر چه مى‏خواستند بر مى‏داشتند. محمد بن سليمان عباسى در يك روز صد هزار درهم برداشت كرد .10، و چون از دنيا رفت ارثيه زيادى بجا گذاشت كه هارون الرشيد، شصت هزار درهم آن را گرفت. 11 مورخان مى‏گويند به قدرى اموال براى خيزران آوردند كه درآمد آنها بالغ بر يك ميليون و شصت هزار (1/060/000) درهم مى‏شد. بعضى از نويسندگان اين مبلغ را معادل نصف ماليات آن روز تمام كشور و دو سوم درآمد «راكفلر» در اين قرن مى‏شمارند. موجودى نزد قبيحه همسر متوكل يك ميليون و هشتصد هزار (1/800/000) دينار بود، و مادر مقتدر بى نهايت ثروتمند و پولدار بود. .12 ابن جوزى درباره او مى‏گويد: اموال زيادى داشت كه از شمار بيرون بود و همه ساله از عوايد كشتزارهاى او هزار هزار دينار به دست او مى‏رسيد.13
پادشاهان عباسى به بستگان خود اموال زيادى را بخشيدند؛ هارون الرشيد بين عموها و بستگان خويش به قدرى اموال پخش كرد كه پيش از او هيچ خليفه‏اى نبخشيده بود.14 و منصور دوانيقى به هر يك از عموهايش هزار هزار درهم داد. 15 خاندان و بستگان عباسى فزونى گرفتند تا اين كه در عصر مأمون ،به سى و سه هزار تن رسيدند. .16 و اين گروه وابستگان كه ما هيچ امتيازى براى آنها نسبت به ديگر مسلمانان سراغ نداريم، اموال دولتى را به نفع خود برداشت مى‏كردند و ثروتهاى هنگفتى در اختيار گرفتند در حالى كه ديگر افراد جامعه اسلامى گرفتار فشار زندگى و تنگدستى و محروميت بودند.
بخششهاى فراوان به كنيزكان‏

پادشاهان عباسى در بخشندگيهاى خو به كنيزكان و نوازندگان افراط مى‏كردند، هارون الرشيد به كنيز خود به نام «دنانير» در يك شب گلوبندى به بهاى سى هزار دينار عطا كرد. 17 و مقتدر عباسى به يكى از بستگان مورد علاقه‏اش درى قيمتى به وزن سه مثقال بخشيد. 18 اصفهانى مى‏نويسد: حمويه براى كنيز خودش به نام ذات الخال (خالدار) از جواهر فروشى، پيراهن بى آستين و چند گلوبند كرايه كرد به قيمت دوازده هزار هزار (12/000/000) دينار،وقتى كه هارون الرشيد ديد، تعجب كرد و از كنيز پرسيد، گفت: به كرايه گرفته‏اند تا آرايش كند. هارون دستور داد همه آنها را خريدارى كردند و به آن كنيز بخشيد. .19 مقتدر عباسى اموال زيادى را در اختيار مى‏گرفت و با آنها به لهو و لعب مى‏پرداخت و از بين مى‏برد و به زنان و كنيزان مى‏بخشيد. 20
متوكل، كنيزى به نام «فضل» داشت، او را روى صندلى مى‏نشاند، و او در حضور متوكل با شعرا به بحث و گفتگو مى‏پرداخت. و موقعى كه او را خريد به وى گفت: «آيا تو شاعر هم هستى؟»
- «آرى كسى كه مرا فروخته است، چنين مى‏پنداشت».
متوكل خنديد و رو به او كرد و گفت: «از اشعارت براى ما بخوان!» كنيز اشعارى خواند.
متوكل از اشعار وى خوشش آمد و دستور داد پنجاه هزار درهم به او دادند.21
به نمونه‏هاى اندك از بخششهاى خلف به كنيزان، به عنوان دليل بر اين كه عباسيان، ثروتهاى مردم را به هدر مى‏دادند وبدون توجه به مصالح جامعه و پيشبرد وسايل زندگى آنان در راه هواهاى نفسانيشان صرف مى‏كردند، بسنده مى‏كنيم .
بخششهاى فراوان به شاعران

بار تبليغات در آن زمان بر دوش شعرا بود، آنها بودند كه فضايل گوناگون را براى پادشاهان عباسى نشر مى‏دادند و آنان را بر دشمنان علوى خود كه مبلغان عدالت اجتماعى در اسلام بودند، مقدم مى‏داشتند، از اين رو عباسيان به شعرا صله فراوانى ارزانى مى‏داشتند و اموال زيادى را بديشان مى‏بخشيدند، از جمله شاعرانى كه از اموال زيادى برخوردار شدند عبارتنداز:
1- ابو شبل برجمى

ابو شبل برجمى كوفى به متوكل وارد شد و قصيده‏اى براى او سرود كه از سى بيت فراهم آمده بود...
متوكل پس از شنيدن قصيده، دستور داد سى هزار درهم به او دادند. 22
2- صولى

وقتى كه متوكل براى سه پسرش: منتصر، معتز و مؤيد از مردم بيعت گرفت كه پس از وى زمام امور را به دست بگيرند، به مردم بارعام داد تا بيايند و به او تبريك بگويند، صولى با علجه خودش را رساند و قصيده‏اى خواند...
متوكل، پس از شنيدن اشعار دستور داد صد هزار درهم به او بدهند و ولى عهدهايش نيز همان قدر به او بخشيدند. 23
3- ابراهيم بن مدبر

ابراهيم بن مدبر از جمله كسانى بود كه به ثروت هنگفتى دست يافت، زمانى كه متوكل از مرض بهبود يافته بود، نزد وى رفت و قصيده‏اى سرود...
متوكل با شنيدن اين مدايح شادمان شد و دستور داد به سراينده‏اش پنجاه هزار درهم دادند و به وزيرش عبيدالله بن يحيى سفارش كرد، او را به كار مهمى بگمارند تا بهره‏مند شود!
4- مروان بن ابى الجنوب‏

از جمله كسانى كه اموال زيادى را متوكل به او ارزانى داشت، مروان بن ابى الجنوب بود، كه شيفته مديحه گويى متوكل بود و قصيده‏اى در مدح وى سرود .
به هر حال، وقتى كه مروان قصيده‏اش را به پايان رساند، متوكل، پنجاه هزار درهم به وى داد..
راستى، چه وقت متوكل از خدا مى‏ترسيد و يا براى خدا عظمتى قائل بود؟ در حالى كه او بدعتها و وقايع عظيمى در اسلام به وجود آورد! كسى كه تمام دوران زندگيش به هرزگى و عياشى وبى بند و بارى گذشت؟...
به هر حال، متوكل پس از شنيدن اين اشعار، صد هزار دينار نقدينه و طلا به اين شاعر جيره خوار داد... .
هنگامى كه متوكل براى پسرانش مجلسى ولايتعهدى منعقد كرد، مروان خطاب به او قصيده‏اى را خواند...
متوكل پس از شنيدن آن اشعار دستور داد تا صد و بيست هزار درهم و پنجاه دست و يك استر و يك اسب و يك الاق به وى دادند.
5- بحترى

اما بحترى كه ملك الشعراى زمان خود بود، تمام سرمايه‏هاى فكرى و ادبى خود را در راه ثناگويى متوكل گذراند، و لقبهاى والا و صفات نيكو به وى داده و ديوانش پر از مدايح اوست و متوكل اموال زيادى به او بخشيد و ثروت فراوانى را به او ارزانى داشت .
6- على بن جهم

متوكل اموال زيادى به على بن جهم بخشيد و او را مقرب خود ساخت تمام اينها به خاطر ثناگويى او و اظهار دشمنى با اهل بيت عليهم السلام بود كه بدگوييهاى تلخى از ايشان كرده و عباسيان را بر آنان مقدم مى‏داشت عباسيانى كه هيچ نيكى و فضيلتى در آنها وجود نداشت، جز پيروزى و دست يافتن بر حكومت ظالمانه كه امت اسلامى را دچار بدترين ظلم و جور خود ساختند!
به همين مقدار اندك از بذل و بخششهاى عظيم، به شاعرانى كه از مهمترين وسايل تبليغات آن زمان بودند، بسنده مى‏كنيم... و اين مقدار از بذل و بخشش بيانگر ميزان ولخرجى و ريخت و پاش اين پادشاهان، از ثروتهاى مسلمين و بازيچه قرار دادن اقتصاد عمومى و به كار گرفتن سرمايه‏ها در راه استحكام سلطنت است، بدون اين كه چيزى از اين سرمايه‏ها را در راه پيشبرد اقتصاد عمومى و گسترش رفاه توده مردم صرف كنند.
ساختن كاخها

عباسيان در ساختن كاخها ولخرجى زيادى كردند و صدها ميليون دينار براى ساختن و تزيين كاخها - با انواع زينتهايى كه در هيچ برهه‏اى از تاريخ نظير آنها ديده نشده بود - هزينه كردند. متوكل، همان كسى كه او را احيا كننده سنت پيامبر (ص) مى‏ناميدند، كاخ معروف «مرج» را بنا كرد و نماى آن را از داخل و خارج كاخ، با كاشيكارى و سنگهاى رنگارنگ زراندود كرد، و در داخل آن مجسمه‏هاى بزرگى از طلا قرار داد و درخت بزرگى از طلا نهاد كه در بالاى آن درخت مجسمه تمام پرندگان، در حال آواز خواندن ديده مى‏شد و بر روى سر پرندگان تاجى از جواهر، ساخته بود. براى متوكل، تختى از طلا و جواهر نشان ساخته بودند كه مجسمه يك آدم و يك شير و يك گاو نر و يك كركس آن را حمل مى‏كرد و تمام اينها نيز جواهر نشان بودند. هزينه اين قصر و تخت و طلا و نقره‏اى كه در آن مصرف كرده بودند، بالغ بر يك ميليون و هفتصد هزار (1/700/000) دينار مى‏شد و فرمان داد كه كسى وارد اين كاخ نشود مگر اين كه لباسش از ابرايشم و قلابدوزى باشد! تمام بازگيران و اهل ساز و آواز و دلقكان را احضار كرده بود، وقتى كه در اين بهشت! جلوس كرد، يحيى بن خاقان گفت:
«يا اميرالمؤمنين! اميدوارم خداوند اين كاخ را بر تو ميمون گرداند و بدين وسيله بهشت را بر تو ارزانى دارد».
متوكل پرسيد: چگونه مى‏شود؟
يحيى گفت: «چون تو با اين كاخ مردم را مشتاق بهشت مى‏گردانى و باعث مى‏شوى تا آنهاعمل صالح انجام دهند و با اعمال صالح خود، به بهشت اميدوار شوند.»
متوكل از شنيدن اين مطلب شادمان گشت .24
از جمله كاخهايى كه متوكل بنا كرد، كاخ جعفرى بود كه در ساختن آن بيش از دو هزار دينار صرف كرد و نوازندگان و رقاصان را دعوت كرد و آنها رقص و آواز به جا آوردند، دو هزار درهم نيز به ايشان داد.25
به هر حال، ما هزينه‏هاى هنگفتى را كه متوكل درباره ساختن كاخهاى خود صرف كرده بود، در كتاب «حياة الامام على الهادى (ع)» 26 نقل كرديم كه خود بيانگر بخشى عظيمى از عدم توازن اقتصادى آن زمان است ؛ خاندان عباسى از راه درآمدهاى دولتى برداشت كرده و در راه شهوترانيها و كامجوييهاى خويش خرج مى‏كردند.
خوشگذرانيهاى زنان عباسى

بخش عظيمى از اقتصاد دولت در راه زنان دربار عباسى صرف مى‏شد كه همگى غرق در خوشگذرانى و تن آسايى بودند. زبيده همسر هارون الرشيد با آرايشها و زيورهاى گوناگون به سر مى‏برد تا آنجا كه بهاى جامه‏اى كه بر تن مى‏كرد، بالغ بر پنجاه هزار دينار مى‏شد. 27
اين گزافه كارى به زنان عباسى منحصر نبود، بلكه به زنان وزرا نيز سرايت كرده بود؛ عتابه، مادر جعفر بر مكى صد كنيز داشت و هر كنيزى زر وزيور مخصوص به خود داشت كه با ديگران متفاوت بود !28
به هر حال ما وقتى كه اين روش اقتصادى را بر نظام اسلامى عرضه مى‏كنيم، مى‏بينيم برخلاف آن بوده و از راه و رسم اسلام بسيار به دور است .
بينوايى توده مردم

طبيعى است كه اكثريت قاطع مردم مسلمان با وجود محروميت از بيت المال - كه در راه شهوترانيهاى سلاطين، وزرا و وابستگان دربار صرف مى‏شد - دچار بدبختى و محروميت شوند و فقر و تنگدستى همه را فرا گيرد و در طبقات مختلف گسترش يابد.
اصمعى شاعر معروف را ديدند كه خود را به پرده كعبه آويخته مى‏گويد:
يا ربّ انّى سائل كماترى
مشتمل شملتين كماترى‏
و شيختى جالسة كماترى
والبطن منى جائع كما ترى‏
فماترى يا ربنا فيما ترى‏29
اى پروردگار! من از تو درخواست مى‏كنم چنان كه مى‏بينى !
من خود را به دو جامه پيچيده‏ام و همسر پيرم زمين‏گير است .
و چنان كه تو شاهدى شكمم گرسنه است، پس چه مصلحت مى‏بينى، پروردگار من درباره آنچه خود ناظرى!
اين شاعر آنچه را كه از رنج گرسنگى برسر خود و همسرش آمده و شكمشان تهى و بدنشان برهنه است به خدا شكايت مى‏كند و از خداوند طلب كمك و روزى مى‏كند...
و نيز اصمعى روايت كرده است كه شاعر ديگرى را ديد دست به پرده كعبه گرفته و اشعار زير را مى‏خواند:
أيا ربّ الناس و المنّ و الهُدى‏
أَما لى فى هذا الانام قسيم‏
اما تستحى منى وقد قمتُ عاريا
أُنا جيك يا ربّى وانت كريم
اترزق ابناء العلوج و قد عصوا
وتترك قرما من قروم تميم 30
اى پروردگار مردم و اى خداى صاحب احسان و هدايت !
آيا مرا در بين اين مردم هيچ سهم و بهره‏اى نيست!؟
آيا تو از من خجالت نمى‏كشى (!) كه من با بدن برهنه ايستاده‏ام.
و در اين حال با تو اى پروردگار راز و نياز مى‏كنم و حال اين كه تو كريمى!
آيا به كافر زادگان كه فرمان تو را نمى‏برند، روزى مى‏دهى،
و بزرگى از بزرگان قبيله تميم را وا مى‏گذارى!
آرى تهى دستى قلب اين شاعر درمانده را جريحه‏دار كرده است تا آن جا كه از سر حد ادب و ايمان خارج شده و به خداوند سخنان درشت مى‏گويد و او را متهم مى‏كند كه خدانشناسان را روزى مى‏دهد و بزرگى از بزرگان بنى‏تميم را محروم مى‏سازد و نمى‏داند كه خداوند هر كه از بندگانش را اراده كند بى حساب روزى مى‏دهد.
شاعران آن زمان، چهره كسانى را كه از ارتباط با دولت محروم و به بدترين فقر و درماندگى دچار بوده‏اند، به تصوير كشيده‏اند، ابوفرعون ساسى چنين مى‏گويد:
و صبية مثل صغار الذر
سود الوجوه كسواد القدر
جاء الشتاء و هم بشر
بغير قمص و بغير أزر
تراهم بعد صلاة العصر
و بعضهم ملتصق بصدري‏
و بعضهم ملتصق بظهري
و بعضهم منحجر بحجري‏
اذا بكوا عللتهم بالفجر
حتى اذا لاح عمود الفجر
ولاحت الشمس خرجت أسري‏
عنهم و حلوا بأصول الجدر
كأنهم خنافس في جحر
هذاجميع قصتي و أمري‏
فارحم عيالي و تول أمري
فأنت أنت ثقتي و ذخري‏
كنيت نفسي كنية في شعري‏
أنا أبو الفقر وأم الفقر31
و كودكانى همچون ذرات ريز، صورتهايشان مانند ديگ سياه گشته .
زمستان فرا رسيد در حالى كه آنان بدون پيراهن و تن پوشند.
پس از نماز عصر آنها را مشاهده مى‏كنى در حالى كه بعضى به آغوش من، و بعضى به پشتم چسبيده و برخى به دامنم پناه آورده‏اند!
وقتى كه گريه مى‏كنند، آنها را به دميدن صبح اميدوار مى‏سازم تا وقتى كه سفيده صبح مى‏دمد،
و خورشيد مى‏تابد، از دست آنها خلاص مى‏شوم وآنها به پايه‏هاى ديوار پناه مى‏برند.
گويى آنان سوسكهايى در داخل لانه هستند! اين است تمام داستان و جريان من!
اينك خدايا بر عيالات من رحم كن و كار مرا سامان بخش! كه تو اميد و اندوخته منى من تخلص خويش را در اين شعر؛ ابوالفقر (پدر فقر) و ام الفقر (مادر فقر) قرار دادم.
اين شاعر تيره روز، در ناحيه‏اى زندگى مى‏كرده كه قحطى آمده و هيچ كمك و برگ و نوايى به او نمى‏رسيده است، حالت كودكان خردسالش را به گونه تأثر آور و غمگينى مجسم كرده كه سيمايشان سياه گشته و شادابى كودكى ازچهره‏شان رخت بر بسته است. زمستان بر آنها هجوم آورده، در حالى كه نه پيراهنى دارند تا خود را از سرما حفظ كنند و نه غذايى، به پدرشان چسبيده‏اند، از او غذا مى‏خواهند تا از گرسنگى نجات يابند و او هيچ راهى براى كمك ايشان نمى‏يابد، به پيشگاه خداوند مى‏نالد تا به او رحم كند و از اين غم كشنده نجاتش بخشند، در حالى كه كنيه خود را «ابوالفقر و ام الفقر» نهاده است. براستى كدام بدبختى است كه از اين بدبختى دردناكتر باشد؟
از جمله شاعرانى كه دچار تنگدستى و محروميت بودند، عمرو بن هدير است كه تيره روزى خود را در اشعار ذيل بيان كرده است...
- ايستاده‏ام و نمى‏دانم به كجا بروم، و به چه كارى تصميم بگيرم!
از مقدراتى كه با نحوست پيايى بر من وارد مى‏شود در شگفتم و تمام عمرم را در شگفتى به سر بردم،
وقتى كه روزى مى‏طلبم، بشدت بخل مى‏ورزد، و از اقيانوس، آب گوارا را دريغ مى‏كند!
به شخص تنگدستى مراجعه كردم و يكى از دخترانش را خواستگارى كردم، باشد كه از اين راه ثروتى نصيبم شود!
وقتى كه دخترش را به همسرى من درآورد و بعد جهيزيه‏اش رسيد، در آن ميان تختى و جالباسيى از محروميت و بدبختى بود!
سرانجام آن زن فرزندى پاكيزه از محروميت زاييد، كه در روى زمين جز من پدرى نداشت !
و اگر تا انتهاى بيابان مى‏رفتم و همه شب بر من بالهايش را مى‏گسترد، هيچ ستاره‏اى نمى‏درخشيد!
و اگر از شرى بميناك بودم و مى‏خواستم در تاريكى پنهان شوم، نور خورشيد از مغرب مى‏تابيد!
و اگر كسى يك درهم به من مى‏بخشيد، به خانه كه مراجعه مى‏كردم، مى‏ديدم در دستم عقربى است !
و اگر بر مردم بارانى از دينارها مى‏باريد، براى من جز قلوه سنگى كه به سرم مى‏خورد چيزى نبود!
و اگر گلوبند به رشته كشيده‏اى از در ميان دستهايم لمس مى‏كردم، مى‏ديدم، خرمهره است كه سوراخ كرده‏اند.
و اگر گنهكارى در بيابان سنگلاخى گناهى مرتكب شده بود، آن گاه دور سر من مى‏چرخيد!
تا آن جا كه مى‏گويد:
امامى من الحرمان جيش عرمرم‏
ومنه ورائى جحفل حين أركب‏32
- پيشروى من از محروميت و بيچارگى سپاه بى شمار و در پشت سرم نيز موقعى كه سوار بر مركب حركت مى‏كنم سپاه انبوهى از تيره روزى است! .
شاعر با اين اشعار خود آن چه را كه ازخسارت و نكبت روزگار و تيره‏روزى خود در همه حال مشاهده كرده است تجسم بخشيده، او غرق در گرسنگى و فقر بوده در حالى كه طلاهاى زمين به دست دلقكها و هرزه گرايان و ديگر اصحاب لهو و فسق و فجور مى‏رسيده است .
از جمله شاعران بينوا و تيره بخت آن زمان، يكى ابوشمقمق بود كه خود تنگدسيش را چنين توصيف مى‏كند...
- وقتى كه خانه‏ام و آن كوزه از سبوس آرد گندم تهى شد، با خود گفتم
موشها هم از خانه من دورى گزيده و به دارالاماره پناه برده‏اند!
و مگسهاى خانه من نيز، به صورت دسته جمعى تا پرواز فردى، آهنگ رفتن كرده‏اند!
و آن گربه هم كه يك سال در اين خانه ماند، در اطراف خانه موشى پيدا نكرد،
سرش از شدت گرسنگى دور برداشت و زندگى در اين جا توأم با رنج و مرارت بود.
وقتى كه او را سر افكنده و بدحال ديدم، در حالى كه حرارتى در درونش بود گفتم :
واى بر تو، تا كى صبر مى‏كنى، تو بهترين گربه با حرارتى بودى كه چشمانم او را ديده بود!
در پاسخم گفت: صبر مى‏كنم در حالى كه جاى ايستادنم در ميان خانه خالى مثل درون بيابان تفتيده است! -
اين اشعار بيانگر درجه تنگدستى بيش از حدى است كه اين شاعر گرفتار بوده است - خداوند ما را از چنان فقرى نگهدارد! - تا آن جا كه خانه‏اش را به صورت بيابانى وحشتناك درآورده بوده است كه نه براى مگسان و نه براى موش و گربه اميدى مانده بود، زيرا كه هيچ گونه خوردنى در آن جا وجود نداشت .
از جمله شاعران تيره روز آن عصر، اسماعيل بن ابراهيم، مشهور به حمدونى است كه در توصيف تنگدستى خود مى‏گويد:
من كان فى الدنيا اخا ثروة
فنحن من نظارة الدنيا
نرمقها من كثب حسرة
كاننا لفظ بلا معنى 33
- هر كه در اين دنيا سرمايه وثروتى دارد اما ما تماشاگر اين دنياييم، به دنيا از روى حسرت، خيره خيره از نزديك مى‏نگريم، گويى كه ما لفظى بى معنى هستيم -
ملاحظه مى‏كنيد كه چگونه وقتى كه به ثروتمندان نگاه مى‏كند، آه و ناله‏ها بر مى‏آورد خودش را در دنيا چنان مى‏بيند كه گويا وجود ندارد و لفظى بى‏معناست!
موضع امام (ع)

اما امام ابو محمد (ع)، تجسم جبهه مخالف حكومت عباسى است كه خود كامگى آنهارا در مورد ثروتهاى امت و سرقت ارزاق عمومى، مورد اعتراض قرار مى‏داد.
از برجسته‏ترين نوع مخالفتى كه امام (ع)، انتخاب كرده بود اين بود كه ارتباط و يا كمك به آن پادشاهان را بر خود حرام كرده بود، پادشاهانى كه مال خدا را دست به دست مى‏گرداندند و مردم را بردگان خود مى‏شمردند آنان براى جلب امام در دستگاه خويش و ضميمه كردن او به جرگه خود تلاش زيادى كردند، اماموفق نشدند و در نتيجه با نهايت شدت و قساوت برخورد كردند و زندگى اقتصادى را بر او تنگ گرفتند و او را در تنگناى كشنده مالى قرار دادند، و از رسيدن اموالى كه از طريق شيعيان به خدمتش مى‏رسيد، مانع شدند، جز اين كه بعضى از نيكوكاران شيعه، نقش مخصوصى ايفا كردند و در داخل مشك روغن درهم و دينار قرار داده به خدمت امام (ع) فرستادند 34 و بدان وسيله آن فشار مالى امام را رفع كردند.
به هر حال، امام (ع) در كنار مستمندان و محرومانى ايستاده بود كه به خاطر عدم توازن در زندگى اقتصادى و چپاول ثروتهاى عمومى توسط پادشاهان با تنگدستى و تيره روزى روبرو بودند.
در اين جا سخن ما از زندگى اقتصادى در عصر امام (ع) پايان مى‏گيرد.
زندگى سياسى

اما زندگى سياسى در عصر امام ابو محمد (ع)، بسيار زشت و تاريك بود ترس و بيم سايه گستر بود، ظلم و جور همه جا را گرفته بود وآشوبها فراگير بوده و شورشهاى داخلى برخاسته از عدم استقرار سياسى همه جا به چشم مى‏خورد، و به نظر من تمام اينها به دلايل زير بود:
الف - تسلط تركها بر اوضاع حكومت و خودسرى آنها در تمام شؤون سياسى حكومت، در حالى كه هيچ آگاهى از سياست و اداره مملكت نداشتند، بدين جهت به مردم ستم مى‏كردند و حكومت جابرانه پيشه كرده و ترس و بيم را رواج مى‏دادند.
ب - نادانى و بى خبرى سلاطين عباسى و فرو رفتن ايشان در شهوترانيها و كامجوييها و بى اعتنايى به تمام شؤون زندگى رعيت، از جمله عوامل و رويدادهاى مهم سياسى آن عصر بود. اينك درباره برخى از آثار سياسى كه در آن زمان بر همه جا حكمفرما بود، به اختصار سخن مى‏گوييم:
شكنجه علويان

علويان به سخت‏ترين روشها آزموده شدند ودر بيشتر روزگاران حكومت عباسى در ترس و بيم زياد به سر بردند، زيرا كه پادشاهان عباسى رسماً به شكنجه و تعقيب و تارومار ساختن و بد بدترين نوع آزار ايشان كمر بسته بودند. عيسى بن زيد در اين باره مى‏گويد:
الى الله أشكوما نلاقى و انّنا
نقتل ظلماً جهر و نخاف‏
ويسعد اقوام بحبهم لنا
و نشقى بهم والامر فيه خلاف‏35
- از آنچه بر سر ما مى‏آيد به خدا شكوه مى‏كنيم در حالى كه ما آشكار از روى ظلم كشته مى‏شويم و بيمناكيم.
و گروههايى به خاطر محبتشان به ما خوشبخت مى‏شوند، در صورتى كه ما به وسيله ايشان دچار بدبختى هستيم، و درست جريان كار ما بر عكس است! -
اين شعر، حكايت از قتل و سركوبى و جور ستمى است كه عباسيان بر علويان روا داشتند، هر چند عباسيان به ملك و سلطنت نرسيدند مگر با نام علويانى كه قربانيان زيادى را در راه آزادى مردم مسلمان از چنگال استبداد اموى تقديم كرده بودند.
از روشهاى سختى كه عباسيان در برابر علويان اتخاذ كردند اين بود كه ايشان را در محاصره اقتصادى قرار دادند و در نتيجه آنها در تنگناى دردآور مالى واقع شدند. يحيى بن عمر علوى در حالى كه عباسيان را مخاطب قرار داده است، در اين باره مى‏گويد:
...
- اين پيام را از قول كسى كه هرگز از حق به ظلم و جور گرايش نيافت به بنى عباس برسان؛
اگر دنيا مال شخصى ايشان است، از آن به مقدار قوتى به پسر عموها بذل و بخشش كنند!
و از مال خودتان به قوت ما گشايشى بدهيد كه اين كار در حكومت به عدالت نزديكتر است .

معناى اين شعر، آن است كه عباسيان نه به مقدار قوت بلكه درحد سد رمق نيز به علويان چيزى نمى‏دادند و فقر را چون جانورى كه اجساد ايشان را مى‏آزرد بر ايشان مسلط كردند. برخى از منابع تاريخى بر اين مطلب اشاره دارد كه علويان در روزگار اين طاغوت - متوكل - به قدرى سختى و محروميت ديدند كه وحشت و مرارت آن قابل توصيف نيست، چنان بودند كه گاهى جز يك عبا نداشتند و اگر يك مرد علوى مى‏خواست ازخانه بيرون بيايد آن را مى‏پوشيد و همچنين اگر يك زن علويه مى‏خواست آن را بر تن مى‏كرد، مردم نيز از ترس سلطه ستم پشگان جرأت ارتباط با ايشان را نداشتند.

محمد بن صالح، از ابراهيم بن مدبر خواست تا به خواستگارى دختر عيسى بن موسى جرمى برود ابراهيم به اين نيت نزد عيسى رفت و پيشنهاد داد، اما عيسى پاسخ مثبت نداد و گفت: من به تو دروغ نمى‏گويم، به خدا سوگند كه او را رد نمى‏كردم زيرا بزرگوارتر و مشهورتر از او را براى دامادى خودم سراغ ندارم وليكن از متوكل و پس از او، از فرزندانش به مال و جانم بيمناكم. و به همين مطلب، محمد در اشعارى كه سرورده، اشاره دارد، مى‏گويد:
خطبت الى عيسى بن موسى فردنى‏
فلله والى مرة و عتيقها
- من كسى را براى خواستگارى به نزد عيسى بن موسى فرستادم اما او جواب رد داد به خدا سوگند كه او دوستدار «مره» و «عتيق» 36 ايشان است !
عيسى با اين كه مى‏دانست من از دودمان اصيل دختر رسول خدايم، پيشنهاد مراد رد كرد.
و گذاشته از پاكزادى من، ما را ريشه و اصلى است كه پيامبر خدا تنه و اصل آن است -
مسلمانان از ارتباط با علويان، بلكه از سلام دادن به ايشان، ممنوع بودند، زيرا كه عباسيان ستمگر بدترين مجازاتها را براى كسانى در نظر مى‏گرفتند كه به نوعى ايشان را مورد محبت و احترام قرار دهد.
بدترين دورانهاى تاريك و ظلمانى كه بر علويان گذشت، روزگار متوكل بود كه كاسه خشم خود را در يك جا بر سر ايشان ريخت و با نهايت قساوت ايشان را سركوب نمود و آنان به شهرها و روستاها - از بيم اين كه مبادا به چنگ حكومت بيفتند وآنها را بكشد و يا زندانى كند - به صورت ناشناس آواره شدند.
زندگى اعتقادى

اما زندگى اعتقادى در دوران امام ابو محمد (ع) سالم و روبه‏راه نبود و به وسيله بعضى از منحرفانى كه در پيرامون عقايد خالص اسلامى شبهاتى به وجود آورده بودند، دچار ناامنى و اضطراب شده بود، چنان كه يكى از شعبده‏بازان غير مسلمان براى گمراهسازى مسلمين و به تباهى كشيدن عقايدشان دست به شعبده‏اى زده بود و امام ابو محمد (ع) براى دفاع از اسلام خود به مقابله برخاست تا اين كه اوهام آنها را باطل كرد و شبهات را از بين برد و واقعيت تابناك اسلام روشن ساخت.
همين طور، پديده ديگرى در آن زمان پيدا شد و آن قيام يكى از دجالهاى زمان در برابر امام (ع) و پدر بزرگوارش بود كه هدف او نيز فاسد كردن عقيده پيروان اهل بيت عليهم السلام بوده است. امام (ع) بلافاصله به لعن و طرد او پرداخت و به شيعيانش نيز دستور داد تا او را لعن كنند و از او بيزارى جويند كه ما در ذيل به اين مطلب و به بعضى از جهات ديگرى كه با اين موضوع مربوط است اشاره مى‏كنيم:

امام عسكرى شبهه كندى را باطل مى‏كند
اسحاق كندى ،37 فيلسوف عراق، برخى شبهات را در پيرامون قرآن مجيد مطرح كرد، در بين مردم كم سواد شايع شد كه او كتابى به نام «تناقض القرآن» تأليف كرده است و خود نيز درگير همين مسأله است! اين خبر به امام ابو محمد (ع) رسيد، تا اين كه با يكى ازشاگردان كندى ملاقات كرد، امام (ع) رو به او كرد و فرمود: مگر بين شما مردى برجسته و دانا نيست كه استادتان كندى را از اين راه و روشى كه نسبت به قرآن پيش گرفته است باز دارد؟ آن شخص گفت: ما شاگردان اوييم، چگونه مى‏توانيم در اين مورد و يا در مسائل ديگر به او اعتراض كنيم! امام (ع) فرمود:
- «آيا هر چه به تو تعليم دهم به او ابلاغ مى‏كنى؟»
- بله مولاى من !

امام (ع) برهانى قاطع و دليل برنده‏اى به او القاء كرد كه تمام شبهات كندى را از بيخ و بن بر مى‏كند وبه شاگرد كندى چنين گفت:
«پيش او برو، و در معاشرت با او گرم بگير، و او را در كارهايش يارى كن! وقتى كه كاملاً مأنوس شديد، بگو: براى من مسأله‏اى پيش آمده مى‏خواهم از شما بپرسم. او خواهد گفت، سؤالت چيست. آن وقت به او بگو:
اگر آوردنده اين قرآن نزد تو بيايد و بپرسد: آيا جايز است كه خداى متعال از كلمات قرآن، غير از آن معانى كه تو گمان كرده‏اى، معناى ديگرى اراده كرده باشد او در جواب خواهد گفت: آرى جايز است. زيرا او مردى است كه وقتى كلمات را شنيد معناى واقعى آنها را مى‏فهمد. وقتى كه اين جواب را به تو داد، از او بپرس: تو از كجا مى‏دانى،
شايد خداوند غير از معنايى كه تو در نظر گرفته‏اى معناى ديگرى را اراده كرده باشد...»
امام (ع)، با اين برهان كوبنده، شبهه كندى را از ميان برد و بدان وسيله تمام راهها اثبات تناقض در قرآن مجيد را - آن كتابى كه نه از قبل و نه بعد از آن باطل كننده‏اى نيايد - مسدود كرد. زيرا ريشه اين شبهه در نوع معنايى بود كه كندى به نظر خود مى‏فهميد در صورتى كه ممكن بود معناى ديگرى داشته باشد كه او نفهميده و به عقل او نرسيده باشد و با آن معنا تناقض از ميان برداشته شود و هيچ جاى ايراد و اشكالى نماند.
آن مرد رفت با استادش ملاقات كرد و گرم گرفت و سرانجام آنچه را كه امام (ع) به او القاء فرموده بود به وى گفت. كندى شروع كرد به فكر كردن و مدتى را در اين باره فكر مى‏كرد كه ممكن است اين حرف درستى باشد و چنين چيزى محتمل است و در واژه‏هاى زبان عرب يك لفظ به معانى مختلف آمده است! تا اين كه رو به آن دانشجو كرد و گفت:
- «تو را سوگند مى‏دهم، به من بگو، اين مطلب را چه كسى به تو آموخت؟...»
- «اين مطلبى بود كه به ذهنم خطور كرد و من هم به شما عرض كردم».
- «هرگز! چنين نيست، زيرا اين، سخن تو نيست و تو هنوز به آن مرتبه نرسيده‏اى! كه چنين بگويى!...»
- امام ابو محمد عسكرى (ع)، به من فرمود» .
- « حال كه حقيقت را گفتى اعتراف مى‏كنم چنين سخنانى جز از اين خانواده از كسى سر نمى‏زند!» آنگاه كندى دستور داد كتابش را آوردند و آن را سوزاند و از ميان برد. 38 زيرا او منطق و درستى را با تمام وجود در سخن امام احساس كرد.
امام، چشم بندى راهب را باطل مى‏كند

امام ابو محمد (ع) نقاب مكر و تزوير از چهره راهبى برداشت كه مى‏خواست مسلمانان را گمراه كند و آنها را در ديانتشان به شك وا دارد.
داستان به طورى كه راويان نقل كرده‏اند از اين قرار است كه مردم دچار قحطى شديد شدند، معتمد عباسى دستور داد مردم تا سه روز براى طلب باران به بيابان بروند، همه مردم رفتند، اما بارانى نازل نشد، تا اين كه اهل نصارا به همراه راهبى بيرون آمدند و اين راهب هر مرتبه كه دستش را به طرف آسمان بلند مى‏كرد، باران سيل آسا مى‏باريد و اين كار را چند بار تكرار كرد، بطورى كه بعضى از نادانان در حقانيت دين خود به شك افتادند و بعضى ديگر از دين برگشتند اين امر، بر معتمد گران آمد تا اين كه به امام ابو محمد (ع) كه آن زمان در زندان به سر مى‏برد متوسل شد و عرض كرد: امت جدت رسول خدا (ص) را پيش از آن كه نابود شوند، درياب! امام (ع) به او گفت: چون فردا مردم از شهر بيرون شوند، من اگر خدا بخواهد شك و شبهه رابرطرف مى‏سازم. معتمد دستور داد، امام را از زندان بيرون آورند.

امام (ع) از او خواست تا ياران و اصحاب آن حضرت را نيز از زندان آزاد كند و او قبول كرد و همه را بيرون آوردند. در روز دوم كه مردم براى طلب باران به بيرون شهر رفتند، راهب دستش را به طرف آسمان بلند كرد، ابرى پيدا شد و باران باريد، امام (ع) دستور داد دست او را بگيرند و آنچه در دستش است از او بستانند در دست راهب يك استخوان آدميزاد بود، استخوان را از او گرفتند، خليفه دوباره دستور طلب باران كند، راهب دست به طرف آسمان بلند كرد، ديدند آن ابر برطرف شد و آفتاب بر آمد، مردم از اين پيش آمد تعجب كردند معتمد، رو به امام (ع) كرد و گفت:
«يا ابا محمد! اين چه بود؟»
- «اين استخوان پيامبرى بود كه اين راهب از ميان قبرها به دست آورده بود و هيچ استخوان پيامبرى نيست كه زير اين آسمان قرار بگيرد مگر اين كه باران سيل آسا به خاطر آن مى‏بارد!...»
معتمد، وقتى كه مطلب را پيگيرى كرد، ديد همان طورى است كه امام (ع) فرمود به اين ترتيب شك و شهبه از ميان رفت .39
دروغ پردازان و جاعلان‏

يكى از آفتاى آن زمان، گسترش دروغ پردازان و جاعلان بود، كه از جمله عوامل و اسبابى بود كه عقايد اسلامى را در دلها سست مى‏كرد، از مشهورترين جاعلان و دورغ‏پردازان، فردى به نام عروة بن يحى دهقان بغدادى بود كه از قول امام ابوالحسن على بن محمد و پس از او از ابو محمد حسن بن على عليهما السلام روايتهايى به دروغ نقل مى‏كرد و از اين راه اموال زيادى را كه شيعه مى‏خواستند به امام (ع) بپردازند اختلاس مى‏كرد و در برابر امام نيز دروغ مى‏گفت، تا اين كه امام او را لعن كرد و به شيعيان دستور داد او را لعنت كنند و از او دورى نمايند تا عقايديشان را فاسد نكند.40

به اين مقدار مختصر، سخن ما از زندگى عقيدتى دوران امام (ع) به پايان مى‏رسد، و اين دوران - همان طورى كه گفتيم - از نظر عقيدتى دوران نگرانى و ناسالمى بود.
پى نوشتها:

1- تاريخ تمدن اسلام: 79/5.
2- الوزراء و الكتاب: 288.
3- الوزراء و الكتاب: ص 142.
4- الوزراء و الكتاب.
5- الكامل: 268/6.
6- الفخرى: ص 164.
7- الولاة و القضاة: 125 - 126.
8- نجوم الزاهرة: 54/2، خطط مقريزى: 94/2.
9- اخبار الطوال: 384.
10- الوزراء و الكتاب: 250.
11- نجوم الزاهرة: 75/2.
12- نشوار المحاضرات: 293/1.
13- المنتظم: 253/6.
14- نجوم الزاهرة: 65/2.
15- كامل ابن اثير: 319/6.
16- همان مأخذ.
17- المستظرف من اخبار الجوارى اثر صلاح الدين: 28.
18- تاريخ الخلفاى سيوطى: 384.
19- الاغانى: 226/16.
20- سمط النجوم العوالى: 354/3.
21- الاغانى: 226/16.
22- الاغانى، چاپ دار الكتب مصر: 193/14.
23- الاغانى .
24- عيون التواريخ: 170/6 عكس بردارى شده از كتابخانه اميرالمؤمنين (ع).
25- مرآة الزمان: 158/6.
26- ترجمه اين كتاب نفيس، با عنوان تحليلى از زندگانى امام هادى (ع) در سال 1369 به پيشنهاد كنگره جهانى امام رضا (ع)، انجام گرفت شد و اين كتاب در سال جارى (1370 ه') چاپ و منتشر گرديد - م.
27- مروج الذهب: 366/2.
28- الوزراء و الكتاب: 192.
29- المحاسن و المساوى: 585.
30- المحاسن و المساوى: 585، توجه داريد كه حركت حروف روى در دو شعر اول با شعر سوم متفاوت است!
31- طبقات ابن معتز: 378، كتاب الورقة: 57.
32- عقد الفريد: 216/6.
33- المحاسن و المساوى: 277.
34- سفينة البحار: 158/2.
35- سرالسلسلة العلوية: 65.
36- ظاهراً مقصود از«مره» قبله‏اى است كه ابوبكر از آن قبيله است و «عتيق» نيز نام ابو بكر مى‏باشد.م.
37- ابو يوسف بن اسحاق كندى، نخستين فيلسوف قلمرو اسلامى، درشهر كوفه به دنيا آمد، دوران تحصيل خود را در بصره و بغداد گذراند، او به زبان يونانى تسلط داشت و كتابهاى فلسفه را از يونانى به عربى برگرداند، در فلكيات سرآمد بود. كندى تأليفاتى داشته است اما امروز چيزى از آنها در دست نيست. او ازمذاهب كلامى اسلام مذهب معتزلى را اختيار نمود و حوزه درس فلسفه او علاقمندان زيادى داشته است. وى در سال 252 ه'ق در گذشته است. نقل از پاورقى صفحه 63 كتاب خطوط برجسته‏اى از فلسفه و كلام اسلامى - م .
38- مناقب ابن اشوب: 424/4.
39- جوهرة الكلام: 154، اخبار الدول: 117.
40- رجال كشى: 353.
تحليلى از زندگانى امام حسن عسكرى (ع)
 



نوشته شده توسط yahossain139 در شنبه 30 دی 1391

ارسال نظر(0)

معجزات وكرامات امام عسكرى(ع)

معجزات وكرامات امام عسكرى(ع)

خداى تعالى پيامبران و اوصياى ايشان (ع) را با معجزاتى كه ديگر افراد بشر از آوردن نظير آنها عاجزند، يارى كرده است تا گواه راستين بر درستى خير و هدايتى باشد كه از طرف خدا براى مردم آورده‏اند، كه اگر اين يارى خدا نبود، آنان در انجام رسالت خود سست مى‏شدند و كسى گفته‏هاى آنان را تصديق نمى‏كرد. از جمله امدادهاى الهى آن است كه آنچه در باطن مردم مى‏گذشت و در اعماق دلهاشان پنهان داشتند و آنچه را كه در آينده اتفاق مى‏افتاد از همه آنها آگاه مى‏فرمود، خداى تعالى اين عنايت را به ائمة هدى (ع) از جمله به امام بزرگوار ابو محمد (ع) فرموده بود كه ما به برخى از موارد مهمى كه از آن حضرت رسيده است اشاره مى‏كنيم:
1- حسن نصيبى نقل كرده، مى‏گويد: در دلم گذشت كه آيا عرق جنب پاك است، يا نه؟ به در منزل امام ابو محمد، حسن عسكرى (ع) آمدم تا از آن حضرت بپرسم، شبانگاه به منزل او رسيدم و در آن جا اقامت كردم چون سفيده صبح دميد امام (ع) از منزل بيرون شد، ديد من خوابيده‏ام، مرا بيدار كرد و فرمود:
«اگر عرق جنب از حلال باشد، آرى پاك است و اگر از حرام باشد، نه.»1
2- اسماعيل بن محمد عباسى روايت كرده، مى‏گويد: از حاجتى كه داشتم خدمت ابو محمد (ع) شكايت كردم و قسم ياد كردم كه نه يك درهم و نه بيشتر، هيچ مبلغى نزد من نيست، امام رو به من كرد و فرمود:
«آيا به دروغ سوگند مى‏خورى، در حالى كه دويست دينار در زير زمين پنهان كرده‏اى؟ البته اين حرف را بدان جهت نمى‏گويم كه چيزى ندهم! (آن وقت رو به غلامش كرد و فرمود:) آنچه همراهت هست به اين مرد بده».
غلام، صد دينار به من داد، سپس رو به من كرد و فرمود:
«تو آن پولهايى را كه دفن كرده‏اى با وجود نياز شديدى كه دارى از دست خواهى داد.»
اسماعيل مى‏گويد: بعدها احتياج پيدا كردم هر چه جستم نيافتم پيگيرى كردم ديدم پسرم جاى آنها را يافته و آنها را دزديده و فرار كرده است .2
3- محمد بن حجر، در خدمت امام ابو محمد (ع) از ظلم و جور عبدالعزيز و يزيد بن عيسى شكايت كرد، امام عليه السلام در پاسخ وى نوشت:
«اما عبدالعزيز را من كفايت كردم و اما يزيد، در برابر خداى عزوجل تو با او بايد بايستيد».
چند روزى بيش نگذشت كه عبدالعزيز هلاك شد و اما يزيد، كه محمد بن حجر را به قتل رساند كه در پيشگاه خدا (براى رسيدگى به حسابشان) بايد حاضر شوند!3
4- از ابوهاشم نقل كرده‏اند،كه گفت: خدمت امام ابو محمد (ع) از تنگناى زندان و سنگينى كنده و زنجير شكايت كردم ،امام (ع) به من نوشت: امروز نماز ظهر را در منزلت خواهى خواند و همين طور شد، از زندان موقع ظهر آزاد شد و نماز را در منزلش به جا آورد. 4
5- ابو هاشم نقل كرده، مى‏گويد: در تنگناى معيشت بودم، خواستم از امام ابو محمد (ع) چيزى مطالبه كنم خجالت كشيدم، وقتى كه به منزل رسيدم ديدم صد دينار برايم فرستاده و نوشته است:
«هر وقت نيازى داشتى از تقاضا شرم مكن! زيرا تو به مقصودت خواهى رسيد.»5
6- ابوهاشم، اين مرد موثق و امين مى‏گويد: از ابو محمد عليه السلام شنيدم كه مى‏فرمود:
«بهشت دروازه‏اى دارد به نام معروف، كه جز اهل خير و نيكوكاران از آن دروازه وارد نشوند.»
من با شنيدن اين سخن، خدا را سپاس گفتم و خوشحال شدم كه احتياجات مردم را برآورده مى‏سازم، امام ابو محمد (ع) رو به من كرد و فرمود:
«آرى، من از آنچه در دلت گذشته آگاهم، براستى كه نيكوكاران در دنيا و در آخرت ،اهل خير به شمار مى‏آيند، اى ابوهاشم خداوند تو را از ايشان قرار دهد و بيامرزد»6
7- محمد بن حمزه دورى، نقل كرده است، مى‏گويد: خدمت امام ابو محمد (ع) نامه‏اى نوشتم و از آن حضرت تقاضا كردم دعا كنند تا ثروتمند شود. زيرا كه در سختى زندگى به سر مى‏بردم و مى‏ترسيم كه كارم به رسوايى كشد، امام (ع) در پاسخ من نوشت:
«مژده باد تو را كه از طرف خداى متعال بى‏نيازى برايت مقدر شده است، پسر عموميت، يحيى بن حمزه از دنيا رفت و صد هزار درهم از او بجا مانده و جز تو وارثى ندارد و بزودى آن مبلغ به دست تو خواهد رسيد، پس شكر خدإ؛ّّه را به جاى آور و مقتصد باشد و از اسراف بپرهيز.»
همان طور كه امام (ع) فرموده بود پس از چند روز خير مرگ پسر عمويم رسيد و آن مبلغ عايد من شد و تنگدستى من برطرف گرديد. حق خدا را دادم و به برادران دينى كمك كردم و پس از آن به اعتدال عمل كردم در صورتى كه قبلاً ولخرجى مى‏كردم‏ 7!
8- محمد بن حسن بن ميمون مى‏گويد: طىّ نامه‏اى كه به خدمت مولايم امام عسكرى (ع) نوشتم از تنگدستى خود شكايت كردم، آنگاه با خود گفتم ؛ مگر امام صادق (ع) نفرموده است:
«تنگدستى با محبت ما بهتر است از ثروتمندى با دشمنان ما، و كشته شدن با ولايت ما بهتر است از زندگى با دشمنان ما».
جواب نامه من چنين آمد:

«همانا خداى عزوجل، وقتى كه گناهان دوستان ما زياد مى‏شود، به وسيله تنگدستى، گناهان ايشان را محو مى‏كند؛ و بسيارى از گناهان را مى‏بخشد، آرى همان طور كه در خاطر تو گذشت، تنگدستى با ما بهتر است از مالدارى با دشمنان ما، در حالى كه ما پشتيبان كسى هستيم كه به ما پناه آورد و نوريم براى هر كه از ما روشنى خواهد و پناهيم براى كسى كه به ما پناهنده شود، هر كه ما را دوست بدارد در مراتب عاليه با ماست و هر كه از ما رو برتابد، به رو در آتش دوزخ مى‏افتد...»8
9- ابو جعفر هاشمى مى‏گويد: من با گروهى در زندان بوديم كه ابو محمد (ع) نيز با برادرش جعفر زندانى شدند، به حال آن حضرت رقت كرديم و من صورت امام حسن (ع) را بوسيدم و او را روى فرشى كه زير پايم بود نشاندم، جعفر نيز در نزديكى ما نشست، مأمور زندان آن حضرت، صالح بن وصيف بود، مردى از قبيله جحم نيز همراه ما در زندان بود كه مى‏گفت؛ از آل على است. امام ابو محمد (ع) نگاهى به ما كرد و فرمود:
«اگر در ميان شما نبود آن كسى كه از شما نيست، هر آينه به شما اطلاع مى‏دادم و چيزهايى مى‏آموختم تا وقتى كه خداوند وسيله نجات شما را فراهم كند.»
امام (ع) با اين فرمايش به آن مرد جحمى اشاره كرد و فرمود؛ اين مرد از شما نيست و از او بترسيد، زيرا كه درميان لباسهايش كاغدى هست كه هر چه مى‏گوييد براى خليفه مى‏نويسد، يكى از زندانيان فورى به سراغ جحمى رفت و لباسهاى او را بررسى كرد پس آن نوشته را يافت كه آن جمع را متهم كرده و نوشته بود كه آنها مى‏خواهند زندان را سوراخ كرده و از زندان فرار كنند.9
10- احمد بن محمد نقل كرده، مى‏گويد: به خدمت امام ابو محمد (ع) - موقعى كه مهتدى عباسى شروع به كشتن شيعيان كرده بود - نامه‏اى نوشتم و عرض كردم: مولاى من! سپاس خدا را كه اين ظالم را از تو باز داشته است من شنيده بودم كه او شما را هم به قتل تهديد مى‏كرد و مى‏گفت: به خدا سوگند كه بزودى او را تبعيد خواهم كرد! امام (ع) در پاسخ من، به خط مبارك خود نوشت:
«عمر او كوتاهتر از آن است كه به اين كار دست بزند، از امروز، پنج روز بشمار او در روز ششم پس از ذلت و خوارى كه خواهد ديد، كشته مى‏شود...»10 و همين طور شد.
11- ابوهاشم نقل كرده است، مى‏گويد: فهنكى از امام ابو محمد (ع) پرسيد: چرا در ميراث هر مرد دو سهم و هر زنى يك سهم مى‏برد؟ امام (ع) در پاسخ وى نوشت:
«به خاطر اين كه زن جهاد ندارد و نفقه و ديه و غرامت بر او تعلق نمى‏گيرد.»
ابو هاشم مى‏گويد: در دلم گذشت كه اين مسأله از جمله مسائلى بود كه ابن ابى العوجاء از امام صادق (ع) سؤال كرده و آن حضرت نيز نظير همين پاسخ را داد. امام ابو محمد (ع) رو به من كرد و فرمود:
«آرى اين همان سؤال ابن ابى العوجاء است و پاسخ ما هم يكى است، زيرا كه معناى مسأله يكى و آنچه براى اولين ما گذشته بر آخرين فرد ما نيز همان مى‏گذرد و اول و آخر ما در علم و امر الهى برابريم، البته رسول خدا و اميرالمؤمنين - صلوات اللّه عليهما از فضيلت مخصوص به خود بر خوردارند».11
12- ابو هاشم نقل كرده، مى‏گويد: يكى از شعيان به محضر امام ابو محمد (ع) نامه‏اى نوشت و در آن نامه درخواست دعا كرده بود، امام (ع) در پاسخ وى اين دعا را نوشت:
«يا اسمع السامعين، و يا أبصر المبصرين، و يا أنظر الناظرين و يا اسرع الحاسبين و يا أرحم الراحمين، و يا أحكم الحاكمين، صل على محمد و آل محمد، و أوسع لى فى رزقى و مدلى فى عمرى، و امنن على برحمتك، و اجعلنى ممن تنتصربه لدينك ولا تستبدل بى غيرى.»
اى شنواترين شنوندگان، و اى بيناترين بينندگان، و اى نگاه كننده‏ترين نگاه كنندگان، و اى آن كه از همه حسابگران زودتر به حساب مى‏رسى، و اى حاكمترين حاكمان، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در روزى من گشايش بخش و بر عمرم بيفزا و به لطف و رحمتت بر من منت گذار و مرا از جمله كسانى قرار ده كه به وسيله آنها دينت را يارى مى‏كنى و به جاى من كسى ديگر را قرار مده!
ابوهاشم مى‏گويد: با خود گفتم: بار خدايا مرا از جمله حزب خودت و در زمره خود قرار بده! امام ابو محمد (ع) رو به من كرد و فرمود:
«آرى، تو در حزب و در زمره او هستى به شرط آن كه به خدا ايمان داشته باشى و پيامبر او را تصديق نمايى» 12.
13- شاهوية بن عبدربه روايت كرده است، مى‏گويد: برادرم صالح زندانى بود، خدمت مولايم ابو محمد (ع) نامه‏اى نوشتم و چند مسأله پرسيدم، امام پاسخ همه آنها را داده بود و نوشته بود:
«برادرت صالح، همان روزى كه نامه‏ام به دست تو مى‏رسد، از زندان خلاص مى‏شود، و تو مى‏خواستى راجع به او بپرسى، فراموش كردى!»
پاسخ امام رسيد، در همان بين كه داشتم نامه را مى‏خواندم، ناگاه بعضى از مردم آمدند، بشارت دادند كه برادرم آزاد شده و طولى نكشيد كه برادرم آمد او را ديدم و نامه را براى او نيز خواندم.13
14- ابوهاشم نقل كرده، مى‏گويد: در دلم گذشت كه آيا قرآن مخلوق است يا نه؟
امام (ع)، نگاهى به من كرد و فرمود:

«اى ابوهاشم خداوند آفريدگار همه چيز است و جز او همه چيز مخلوق است».14
15- ابو هاشم روايت كرده، مى‏گويد: خدمت امام ابو محمد (ع) شرفياب شدم و مى‏خواستم، نگينى درخواست كنم تا انگشترى براى تبرك از آن بسازم، نشستم و يادم رفت كه براى چه آمده بودم وقتى كه خواست خدا حافظى كنم و برگردم، امام (ع) انگشترى مرحمت كرد و لبخندى زد، فرمود:
«تو نگينى مى‏خواستى و من انگشترى به تو دادم، تو سودى هم از نگين بردى، پروردگار آن را بر تو گوارا كند.»
ابو هاشم مى‏گويد: من تعجب كردم، عرض كردم: مولاى من براستى كه تو ولى خدايى و آن امامى هستى كه من دين خدا را به لطف و اطاعت او به دست آورده‏ام. آنگاه فرمود:
«اى ابوهاشم! خداوند تو را بيامرزد.»15

16- ابو هاشم نقل كرده، مى‏گويد: از ابو محمد (ع) شنيدم كه مى‏فرمود:
«خداوند روز قيامت چنان گذشت و عفوى مى‏كند كه بر قلب كسى خطور نكرده تا آن جا كه مشركان مى‏گويند: به خدا سوگند كه ما مشرك نبوده‏ايم!»
(ابوهاشم مى‏گويد:) من با خود گفتم: يكى از شيعيان اهل مكه براى من نقل كرد كه رسول خدا (ص) آيه مباركه (ان الله يغفر الذنوب جيعاً) يعنى خداوند همه گناهان را مى‏آمرزد را تلاوت كرد و مردى پرسيد: يا رسول الله! حتى كسى را كه مشرك است؟! من اين را در قلبم گذراندم و با خودم مى‏گفتم كه ناگهان امام ابو محمد (ع) رو به من كرد و اين آيه شريفه را تلاوت كرد:
«ان الله لا يغفر ان يشرك به ويغفر مادون ذالك لمن يشاء»16
يعنى همانا خداوند از گناه كسى كه به او شرك آورده نمى‏گذرد و جز آن هر كه را بخواهد مى‏آمرزد. (و فرمود:) «او بد حرفى زده و بد روايت كرده است »17
مورخان رويدادهاى زيادى از علم امام ابو محمد (ع) درباره آنچه در دل اشخاص مى‏گذشت و راجع به اطلاع از امور غيبى و جريانات و پيشامدها، نقل كرده‏اند كه تمام اينها نشانه‏هاى قاطع بر امامت آن بزرگوار است زيرا كه كسى غير از امام چنين اطلاعاتى ندارد و از اين قبيل مسائل آگاه نيست، شايان ذكر است كه بيشتر اين رويدادها را ابوهاشم نقل كرده كه مورد اعتماد اسلام و از علماى برجسته است و از جمله خواص دو امام، ابوالحسن و ابو محمد (ع) بوده و بسيارى از معجزات ايشان را مشاهده كرده و مى‏گويد: هيچ روزى به حضور امام ابوالحسن و ابو محمد (ع) وارد نشدم مگر اين كه برهان و دليلى درباره امامت ايشان را ديدم .18
پی نوشت ها

1- مرآة الزمان: 6/ورق 192 عكسبردارى شده در كتابخانه امام اميرالمؤمنين به شماره 2765.
2- نور الابصار: 153.
3- مناقب آل ابى طالب: 433/4.
4- اعلام الورى: 153.
5- الشاقب فى المناقب: 241 از محمد بن على گرگانى، محفوظ به شماره (357) كتابخانه امام اميرالمؤمنين.
6- نورالابصار: 152.
7- نور الابصار: 152، الدر النظيم، در مناقب ائمه.
8- مناقب آل ابى طالب: 435/4.
9- الدر النظيم، در مناقب ائمه از كتب عكس بردارى شده كتابخانه اميرالمؤمنين به شمار 2879.
10- اعلام الورى: 375.
11- مناقب: 437/4 ، اعلام الورى: 374.
12- اعلام الورى: 374.
13- مناقب: 438/4.
14- مناقب: 436/4.
15- اعلام الورى: 375، مناقب: 437/4.
16- سوره نساء 116.
17- الدر النظيم.
18- اعلام الورى: 375.
تحليلى از زندگانى امام حسن عسكرى (ع)، ص 62 - 70.
 



نوشته شده توسط yahossain139 در شنبه 30 دی 1391

ارسال نظر(0)

سخنان تابناك امام حسن عسکری(ع)

سخنان تابناك امام حسن عسکری(ع)

سخنان پیامبرصلى الله علیه وآله و خاندان او پرتوهایى هستند كه از جانهاى پاك‏آنان، پس از تابیدن آفتاب قرآن كریم بر آنها، در خشیدن مى‏گیرد. این‏ نور، نور خداست وهدایتى از هدایتهاى خدا. روانهاى نا آرام بدین نور به‏آرامش مى‏رسند و كشتیهاى بیچارگان پس از گردشى سخت در میان امواج ‏شك و تردید، در ساحل امن آنها به راحتى و آسایش دست مى‏یابند.

آنچه‏در سطور زیرین، با یكدیگر مى‏خوانیم كلمات نورانى است كه تاریخ ازگفتارهاى امام در خود جاودان نگاه داشته است. امام حسن عسكرى‏علیه السلام در رهنمودى خردمندانه به یكى از پیروانش‏شیوه شایسته‏اى را كه تبعیت از آن در شرایط بحرانى و دشوار سزاواراست، توصیه مى‏فرماید.

آن حضرت چنین مى‏گوید: "شما را به ترس از خدا و پارسایى در دین خود و كوشش در راه خداوراستگویى توصیه مى‏كنم و به امانت‏دارى از هر كس كه بوده باشد خوب و یابد وفادار باشید، و به طول دادن سجده‏ها و خوش همسایگى سفارش مى‏كنم‏كه محمّدصلى الله علیه وآله بدین روش آمده. در عشایر آنان نماز بخوانید و بر سر جنازه آنهاحضور یابید، و بیمارهاشان را عیادت و حقوقشان را ادا كنید. زیرا هر كس ازشما كه در دیانت خود پارسایى پیشه كرد و راست گفت و امانت‏دار بود و بامردم خوشرفتارى كرد و گفتند این (فرد) یك شیعه است، من از این امرشادمان مى‏شوم. از خدا بپرهیزید و زینتى باشید براى ما و نه مایه زشتى و ننگ. هر گونه ‏دوستى را براى ما جلب كنید و هر زشتى را از ما بگردانید. چون هر خوبى كه‏در باره ما گفته شود ما شایسته آنیم و هر بدى كه در باره ما گفته شود ما چنان‏نیستیم. ما را در كتاب خدا حقّى است، ثابت و قرابتى كه با رسول خداصلى الله علیه وآله‏داریم، و خداوند ما را پاك شمرده و احدى مدّعى این (كرامت) نیست مگردروغگو، خدا و مرگ را بسیار یاد آرید، و قرآن بخوانید و بر پیامبرصلى الله علیه وآله بسیاردرود فرستید كه درود بر رسول خداصلى الله علیه وآله ده حسنه دارد.آنچه را به شما توصیه‏كردم خوب به خاطر سپارید، شما را به خدا مى‏سپارم و بر شما درودمى‏فرستم".(1)

ایمان مردم به رهبرى شاهد و حاضر در میان آنها، بسى مشكلتروگرانتر است از ایمان آوردن آنان به كسى كه از بین آنها رفته و رخت بربسته است. زیرا آنها اگر به رهبر شاهد حاضر ایمان بیاورند، از آنهامى‏خواهد كه از او پیروى كنند و تابع و مطیع دستوراتش باشند و فرمانبرى ‏بسیار گران است بویژه وقتى كه دیدگاهها و منافع با یكدیگر تناقض پیداكنند. از این رو شرایط توقف معروف به (وقف) نزد بسیارى از شیعیان،به هنگام وفات یك امام و جانشینى امامى دیگر پیدا مى‏شود. بسیارى ازاین توقفها از جانب وكلایى بوده كه اموال وحقوق مردم در نزد آنها بوده‏است و طوفان ریاست و شهوت قدرت آنان را به بازى گرفته است.امام حسن عسكرى‏علیه السلام از ناحیه چنین افرادى، آزارهاى بسیارى‏متحمّل شد به طورى كه حتّى مى‏توان گفت آن حضرت بیش از امامان‏پیشین آزار دید و رنج كشید چنانكه خود در حدیثى كه از وى روایت‏ كرده‏ اند، فرموده است: "هیچ كدام از پدرانم آزموده نشدند چنانكه من به خاطر تردید این‏گروه در باره‏ام، آزموده شدم". چه بسا عامل این تردید، شك در استمرار امامت بوده باشد. از این روآن حضرت در رد این شك مى‏فرماید: "اگر این امر (امامت) امرى است كه بدان باور آورده‏اید و براى آن سرتسلیم فرود آورده‏اید مؤقت مى‏بود و سپس از هم گسسته مى‏شد، پس جاى‏شك بود، امّا اگر این امر تا زمانى كه امور خدا ادامه دارد، متصل و ناگسسته است، پس این شك چه معنایى دارد؟!".(2)

آن حضرت به یكى از یاران مورد اعتماد خود به نام اسحاق بن اسماعیل ‏نیشابورى كه نامه ‏هاى فراوانى میان او و امام رد و بدل گشته، نامه‏اى‏مى‏نگارد.در این نامه به احتجاج امام بر امامت و میزان اهمّیت آن برمى‏خوریم. بیایید در این نامه دقت به خرج دهیم.

خداوند ما و شما را در پرده خود نگاه دارد و در همه كارهایت به‏نیروى صنع خویش تو را یار باد، خدایت رحمت كند، نامه‏ات را (خواندم و) فهیمدم ما به شكر خدا و نعمت او اهل بیتى هستیم كه بردوستان خود دلسوزیم، و به احسان پیاپى خدا و بخشش وى بدیشان‏خوشحالیم، و هر نعمتى كه خداى تبارك و تعالى بر آنها ارزانى دارد به‏حساب آوریم. اى اسحاق! خداوند بر تو وهَمتایانت نعمت خود را تمام‏كند، تمام آن كسانى كه خداوند به آنها مهر ورزیده و به نعمت خود آنان راهمچون تو بینا كرده و كمال نعمت خود را به بهشت رفتن آنان، مقدّرداشته است. هر نعمتى هر چه هم والا و با ارزش باشد چیزى نیست جزآنكه - به خاطر سپاس و ستایش خداوند و منزّه دانستن نام‏هاى مقدس او -باید شكر آن ادا شود. و من مى‏گویم "الحمد للَّه" برترین چیزى است كه‏ستاینده خدا او را تا ابد سپاس گزارده در برابر منّتى كه خداوند بر تو نهاده‏است از رحمت خویش و تو را از هلاكت رهایى بخشیده، و راه تو را درگذر از آن گردنه هموار فرموده. به خدا سوگند كه آن گردنه‏اى است بس‏دشوار وگذر از آن سخت و بلایش بزرگ و در كتابهاى پیشینیان از آن یادشده. شما در دوران امام گذشته تا زمانى كه از دنیا رفت و در دوران ‏امامت من كارهایى داشتید كه پسندیده و موفّق نبود.

اى اسحاق! یقیناً بدان كه هر كس از این دنیا كور و نابینا بیرون رفت‏در آخرت هم كور باشد و گمراهتر. اى اسحاق! دیدگان كور نیستند بلكه دلهایى كه درون سینه‏هایندكوراند واین سخن خداست در كتاب استوارش از قول ستمگرى، آنجا كه‏مى‏فرماید: ( قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَى‏ وَقَدْ كُنتُ بَصِیراً * قَالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ‏آیاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَكَذلِكَ الْیوْمَ تُنسَى‏(3) یعنی: پروردگارا! چرا مرا كور محشور كردى من بینا بودم. خدا فرماید:اینچنین آیات ما به تو رسید پس آنها را فراموش كردى و (در برابر) تو هم‏امروز فراموش شدى). و كدامین آیت بزرگتر از حجّت خدا بر حقش و امین او در بلادش ‏و گواه او بر بندگانش مى‏باشد؟! كسى كه گذشتگان از پدران نخست او از پیامبرانند و پدران بعدى‏اش‏اوصیا كه درود و بركات خدا بر تمام آنها باد. شما را كجا سرگردان كردند و همچون چهار پایان به كجا رومى‏آورید؟! از حق رخ بر مى‏تابید و به باطل مى‏گرایید، ونعمت خدا را ناسپاسى مى‏كنید یا از كسانى هستید كه به پاره‏اى از كتاب ایمان مى‏آورندوبه پاره‏اى دیگر كفر مى‏ورزند. پس پاداش آن كس كه چنین مى‏كند، ازشما یا غیر شما، چیزى نیست مگر خوارى در زندگى دنیا و عذاب طولانى‏در زندگى پاینده اخروى، و به خدا كه این رسوایى بزرگ است.

خداوند كه از روى منّت و رحمتش بر شما فرایضى مقرّر فرمود، نه‏براى آن بود كه بدانها نیاز داشته، بلكه (قرار دادن این فرایض) رحمتى‏ بود از جانب او كه معبودى جز او نیست، بر شما، تا پلید را، از پاك جداسازد و آنچه را كه در دلهاى شماست بیازماید و آنچه در دلهایتان است‏پاك و صاف كند تا به سوى رحمت خدا سبقت گیرید و جایگاههاى شمادر بهشتش تفاوت یابند. پس بر شما حجّ و عمره و گزاردن نماز وپرداختن زكات و روزه و ولایت را واجب فرمود و درى هم به روى شما گشود كه درهاى فرایض را بدان باز گشایید تا كلیدى (براى رسیدن) به راه ‏او باشد. اگر محمّد و جانشینانش از فرزندانش نبودند شما چون چهارپایان سر گشته مى‏شدید، هیچ كدام از فرایض را در نمى‏یافتید. و آیا مى‏توان به شهرى در آمد جز از راه دروازه ‏اش؟! و چون بر شما منّت نهاد به قرار دادن اولیا (امامان) پس‏ از پیامبرتان،در كتاب خویش فرمود: ( الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ‏دِیناً(4) یعنی:امروز دین شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام‏را دین شما پسندیدم). پس براى اولیاى خود بر شما حقوقى قرار داد و شما را به اداى آن دستورفرمود تا آنچه از زن و مال و خوردنى و نوشیدنى بر دوش دارید، براى شماحلال باشند، خداوند فرمود: ( قُل لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَى‏(5) یعنی: بگو از شما مزدى بر آن نخواستم جز دوستى با خویشانم).و بدانید كه هر كس بخل ورزد، بر خود بخل ورزیده و خداوند بى نیازاست و شما نیازمندانید كه خدائى جز او نیست، و سخن در باره آنچه به‏سود و زیان شما بود به درازا كشیده شد.(6)

ما به قلّه‏هاى حقایق رسیده‏ایم‏ ائمه‏علیهم السلام به مقام دنیوى یا ثروت و یا شهرت، مباهات نمى‏كردندبلكه فخر آنان به حب خدا و انتساب به رسول خدا و علم و تقوا بود.

آنچه در زیر نقل مى‏شود سخن شكوهمندى است منسوب به امام عسكرى‏كه آن را به خط مبارك ایشان یافته‏اند. در این مكتوب آمده است:

ما به گامهاى نبوّت و ولایت به قلّه‏هاى حقایق رسیده‏ایم و راههاى‏هفتگانه را با نشانهاى فتوّت روشن ساخته‏ایم. ما شیران میدانهاى كارزاریم وابرهاى پر باران. شمشیر و قلم در دنیا و درفش سپاس و دانش در آخرت دركف ماست. فرزندان ما خلفاى دینند وهم پیمانان یقین، و چراغهاى امّتهایندو كلیدهاى بزرگوارى وبخشش. كلیم (موسى‏علیه السلام) را وقتى حلّه نبوّت‏پوشاندند كه ما از او پیمان و فادارى گرفتیم، و روح القدس در بهشت آسمان‏سوّم از باغهاى تازه رسِ ما مى‏چشید، و پیروان ما گروه رستگارانند و دسته‏ پاكان. براى ما یار و نگاهبانند و بر تیرگى باور و مددكار، و بزودى چشمه‏سارهاى زندگى )واقعى( پس از شراره‏هاى آتش براى آنان شكافته مى‏شود".(7)
درسهایى براى زندگى‏

بهترین درسها همان است كه انسان از آنها در زندگانى خویش بهره برمى‏دارد. ائمه هدى‏علیهم السلام آموزشهاى زندگى بخش فراوانى ارائه داده‏اند كه‏اگر ما به فهم آنها نایل شویم نیكبخت ترین مردم در دنیا و نزدیك ترین‏آنها به خشنودى خداوند در آخرت خواهیم بود. در آنچه كه ذیلاً نقل‏ مى‏شود به تأمل در باره پاره‏اى از سخنان امام در این عرصه مهم خواهیم ‏پرداخت:

تا آنجا كه تحمّل دارى، در خواست و سؤال مكن، زیرا براى هر روزى،رزق جدید است و بدان كه پا فشارى و اصرار در سؤال و كمك‏خواستن هیبت‏انسان را از بین مى‏برد وباعث رنج و سختى مى‏گردد. صبر پیشه كن تا خداونددرى بروى تو بازكند كه گذشتن از آن براى تو سهل و آسان باشد. چه نزدیك‏است خداوند كارساز به انسان درمانده، وامنیت و آسایش به شخص فرارى‏ترسان، پس شاید غیرتها نوعى از تأدیب الهى باشد. و بهره‏ها و نصیب‏هامراتبى است، پس بر چیدن میوه‏اى كه نرسیده است عجله مكن، چرا كه دروقت مناسب آنرا بدست خواهى آورد. و بدان، تدبیر كننده كارت بوقتى كه‏كارت را اصلاح كند آگاه‏تر است، به اختیار او در همه امور خود كه بنفع توست‏اطمینان كن، و در بر آوردن حاجات خود قبل از رسیدن وقت آن، عجله منماكه قلب و سینه‏ات، تنگ مى‏شود، و یأس بر تو چیره مى‏شود. و بدان كه ازبراى بخشش، اندازه و مقدارى است كه اگر از آن فزونى یابد، اسراف خواهدبود و از براى مدارا و احتیاط اندازه‏اى است كه هر گاه از آن بیشتر شود، جبن‏و ترس است و از براى اقتصاد و میانه روى مقدار است كه زیادتر از آن بخل‏است و شجاعت را مقدارى است كه افزون آن تهوّر و بى‏باكى است و ازتیزهوش آرام بر حذر باش".(8)

بهترین برادران تو كسى‏است كه گناهت را فراموش كرد و نیكى‏ترابه‏خویش یادآورد. سست ‏حیله ‏ترین ‏دشمنان كسى‏است كه دشمنى خویش‏را آشكار ساخت.
زیبائى چهره، جمال برون است و زیبایى عقل جمال درون است" "سزاوارترین مردم به محبّت كردن، كسى است كه از او امید محبّت كردن‏دارند.
پلیدیها در خانه‏اى قرار داده شدند و دروغ كلید آن خانه است".
نادانى دشمن است، و حلم حكومت، و راحتى دلها را نشناخت آن كه‏حلم، پاره‏هاى اندوه صبر و دشمنى را به وى جرعه جرعه نچشاند.
هر كه بر پشت باطل سوار شد، در سراى پشیمانى فرود آمد.
تقدیرهاى غالب با كشمكش دفع نگردند، و ارزاق نوشته شده را به آزنتوانند بدست آرند، و با امساك نتوان آنها را دفع گرداند".
عطایاى (شخص) كریم تو را پیش او خوب جلوه مى‏دهد و بدونزدیكت مى‏سازد، و عطایاى )شخص( فرو مایه تو را از او دور مى‏كند و به‏نزدش منفورت مى‏سازد".
هر كه پارسایى خوى او باشد و كرم سرشت او و بردبارى عادت اودوستانش زیاد گردد و تمجید بر او فراوان، و با ستایشهایى نیكویى كه از اومى‏كنند بر دشمنانش پیروز مى‏شود.
در تشویق به روزه گرفتن و نماز شب خواندن فرمود: "شب زنده‏دارى گواراتر از خواب است و گرسنگى در خوبى خوراك‏ فزاینده ‏تر.(9) "مؤمن براى مؤمن بركت است و بر كافر حجّت.
دل احمق در دهان اوست و دهان حكیم در دل او.
توجّه به رزقى كه برایت تضمین شده، تو را از كار واجبت باز ندارد".
هیچ عزیزى از حق جدا نشد جز آنكه خوار شد، و خوارى حق رانگرفت مگر آنكه سر فراز شد.
دوست نادان، مایه رنج است.
دو خصلت است كه والاتر از آنها چیزى نیست: ایمان به خداوند و سودرساندن به برادران".
گستاخى‏فرزند بر پدر، در كوچكى، منجر به‏عاق شدن‏در بزرگى‏اش شود.
اظهار شادمانى در برابر شخص غمزده، بى ادبى است.
بهتر از زندگى چیزى است كه اگر از دستش بدهى، زندگى را منفور دارى‏و بدتر از مرگ چیزى است كه چون بر تو فرود آید مرگ را محبوب شمارى".
ریاضت دادن نادان و ترك دادن معتاد از چیزى كه بدان عادت كرده،خود معجزه است.
تواضع نعمتى است كه بر آن حسد نبرند.
آدمى را طورى گرامى ندار كه بر او سخت بگذرد.
هر كه برادرش را نهانى اندرز داد او را آراسته و آن كه در برابر دیگرانش‏پند گفت، زشتش ساخته".
هیچ بلایى نیست مگر اینكه براى خدا در پیرامون آن نعمتى است.
چه زشت است براى مؤمن گرایشى كه او را خوار مى‏كند.(10)

آن حضرت فرمود:
پارساترین مردم كسى است كه به هنگام بر خورد با امور شبهه ناك‏بازایستد، عابدترین مردم كسى است كه فرایض را بر پاى دارد، زاهدترین‏مردم كسى است كه از حرام دست شوید، سخت كوش ترین مردم كسى است‏كه گناهان را ترك گوید.
شما در عمرهاى كاسته شده و روزهاى شمرده شده ( اندك) هستید،ومرگ ناگهان سر مى‏رسد.
هر كه تخم نیكى بكارد خوشى بدرود، و آن كه تخم‏بدى بكارد پشیمانى بدرود.
هر زارعى را همان چیزى است كه مى‏كارد، كندكار را بهره از دست نرود، و آزمند آنچه را كه برایش مقدّر نیست به دست‏نیاورد.
هر كه به خیرى رسد خدایش داده و هر كه از شرّى در امان نگاه داشته‏شود، خدایش نگاه داشته.

در نامه مباركش به ابن بابویه فقیه مشهور، فرموده است: "امّا بعد،تو را اى پیر و معتمد و فقیهم، ابو الحسن على بن حسین قمى، كه خدایت‏براى كسب خشنودیهایش تو را موفّق بدارد و به رحمت خویش از صلب‏تو فرزندانى صالح عطایت فرماید، سفارش مى‏كنم به تقواى خدا و بر پاى‏داشتن نماز و پرداخت زكات كه نماز از مانعان زكات پذیرفته نشود. و تو را سفارش مى‏كنم به آمرزش گناه، و فرو خوردن خشم، و صله‏رحم وهمدلى با برادران، و كوشش در ( جهت رفع) نیازهاى ایشان درسختى وآسانى، و بردبارى در برابر نادانان، و نفقه در دین، و تربیت دركارها و رعایت قرآن، و خوشخویى، و امر به معروف و نهى از منكر كه‏خداوند عزّ و جلّ فرمود: ( لَا خَیرَ فِی كَثِیرٍ مِن نَجْوَاهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاَحٍ بَینَ‏النَّاسِ وَمَن یفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً(11) یعنی: در بسیارى از راز گویى اینان هیچ چیزى نهفته نیست مگر آنكه به صدقه‏امر كند یا نیكى یا اصلاح میان مردم، و آن كسى كه از پى خشنودى خدا این كاررا بكند بزودى پاداشى بزرگ عطایش فرماییم. و دورى از تمام زشتیها و بر تو باد گزاردن نماز شب (سه بار این‏دستور را تكرار فرموده) و هر كه نماز شب را كوچك انگارد از ما نیست. پس به وصیت من عمل كن و شیعیانم را بگو تا بدان وادار شوند. و برتو باد انتظار فرج كه پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: "برترین اعمال امّت من، انتظارفرج است"، شیعیان ما همواره در اندوه خواهند بود تا آنكه فرزندم ظهوركند همان كه پیامبرصلى الله علیه وآله بدو مژده داد كه زمین را از عدل و داد پر مى‏كندپس از آنكه از ستم وبیداد پر شده باشد. پس اى پیرو و شیعه من شكیبا باش و همه شیعیانم را به شكیبایى‏فرمان ده كه: ( إِنَّ الْأَرْضَ للَّهِ‏ِ یورِثُهَا مَنْ یشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ(12) یعنی:
"زمین از آن خداست، آن را به هر كه از بندگانش خواهد به میراث دهد،وفرجام از آنِ پرهیزكاران است و درود بر تو و بر تمام شیعیانم و رحمت و بركات خدا بر ایشان باد. خدا ما را بس است چه خوب وكیل و چه خوب سر پرست و چه‏خوب یاورى است.(13)

دعا

استراتژى مبارزه‏ دعاهاى مأثور از خاندان وحى‏علیهم السلام همواره به عنوان استراتژى مبارزه‏بر ضدّ تمام انواع فسادهاى فرهنگى، اجتماعى، سیاسى و.بوده است. مگر نه اینكه دعا قلب را به پروردگار نزدیك مى‏كند.؟ و روح مؤمن رابه آفاق معرفت خدا به تعالى مى‏برد؟ هر گاه معرفت انسان به خدا فزونى‏مى‏گیرد. ایمان او به خدا بیشتر مى‏شود و - در نتیجه - تعهد او به تعالیم‏اسلامى بیشتر مى‏شود، یكى از برجسته‏ترین مصادیق این تعالیم، انقلاب‏بر ضد طاغوتیان و صبر و پایدارى در رویارویى با آنان و تسلیم نشدن دربرابر ابزارهاى بیم دهنده و امیدوار كننده وگمراه‏كننده ایشان است.

كلمات دعا در نزد اهل بیت، كه آن را از رسول خداصلى الله علیه وآله به میراث ‏برده ‏اند، چونان پر مایه ‏ترین گنج و قیمتى ترین غنیمت است. دعا در نزدآنان دایرة المعارفى است الهى. در آنها آیات حكمت و شیوه‏هاى تربیت‏وآگاهیهاى سیاسى و دیدگاههاى فرهنگى را مى‏توان پیدا كرد. دعایى كه امام حسن عسكرى‏علیه السلام به اهل قم آموخت و همچون یك‏منشور سیاسى و سندى جهادى و استراتژى براى حركت و شیوه‏اى مكتبى‏در آن برهه حساس منتشر شد، امروز از گنجینه‏ هاى اهل بیت قلمدادمى‏شود، سزاوار است كه ما شبانه روز به خواندن و تأمّل در این دعابپردازیم، تا شناخت و یقین و ثبات قدم و هدایت بیشترى فراچنگ‏ خویش بیاوریم. اینك بگذارید با هم عبارات این دعا را زمزمه كنیم و درآنها ژرف بیندیشیم: "سپاس خداى را به خاطر شكر نعمتهایش، و طلب افزونى آنها، وجلب‏روزى‏اش، و طلب خالص شدن براى او و در او نه دیگرى، و پناه از ناسپاسى وكفرپیشگى در عظمت و بزرگى او، سپاس كسى كه مى‏داند هر نعمتى كه به او مى‏رسد ازجانب پروردگارش است و هر كیفرى كه به او مى‏رسد به خاطر بدكردارى اوست‏وخدا درود فرستد بر محمّد، بنده وپیامبرش و برگزیده خلقش و وسیله ( پیوند) مؤمنان به رحمتش، و ( نیز) درود بر تبار پاك او ووالیان كار او".
"خدایا! تو خود ( مردم را) به فضل خویش دعوت كردى، و به خواندنت‏فرمودى، واجابت دعا را براى بندگانت ضامن شدى، و ناامید نكردى كسى را كه‏خواسته خود را بر تو عرضه كرد و با حاجت خود قصد (در گاه) تو را كرد، ودستى‏خواهشگر را از عطاى خویش تهى باز نگرداندى، و از عطاى بى عوض خویش ناامیدپس نزدى، و هر كه به سوى تو كوچید تو را نزدیك بیافت، و هر كه بر تو وارد شدموانع سر راه او را برداشتى.

معبودا! و اینك من با خواسته خود (در گاه) تو را قصد كردم، و در فضل تو رادست خواهشم كوبید، و قلبم با خشوع و خوارى با تو راز ونیاز مى‏گوید، و هم‏خود تو را بهترین شفیع خویش به درگاهت یافتم، تو خواهش مرا مى‏دانى پیش ازآنكه به اندیشه‏ام خطور كند یا در خاطرم راه یابد، پس خدایا خواسته‏ام را به‏اجابت وصل كن، و خواهش مرا با رسیدن به حاجتم قرین گردان"."خدایا! كژى فتنه‏ها ما را در بر گرفت، و سرپوش حیرت بر ما چیره گشت،و فرو مایگان و حقیران ما را درهم كوفتند، و آنان كه در دین توبه ایشان اطمینان‏نبود بر ما حاكم شدند، و آن كه حكم تو را معطل گذارد كارهاى ما را به ستم ربود، ودر نابودى بندگانت و در تباه ساختن دیارت كوشید.

خداوندا! فیى‏ء ما پس از تقسیم دست به دست گشت، و امارت ما پس ازمشورت یاوه شد، و پس از انتخاب امّت به منزله میراث در آمدیم، آنگاه باسهم‏یتیم و بیوه زنان (اسباب) موسیقى و نوازندگى خریدارى شد، و در گزینش مؤمنان‏اهل ذمه اختیار دار شدند. و فاسق هر قبیله كارهاى آنان را بر عهده گرفت، پس‏مدافعى ایشان را از هلاكت باز ندارد، و پاسبانى به دیده رحمت به آنها نَنِگرد، آن‏كه داراست جگرى سوخته از تشنگى را سیر نكند، ایشان صاحبان متاعى‏اندكند درسرایى تباه شده، و طلایه‏داران‏مسكنت و بیچارگى‏اند، و خلفاى اندوه و ذلّت.(14)

معبودا! كشتِ باطل درو شد، و نهایت آن در رسید، و ستونهاى آن استوارى‏یافت، وپاره‏هایش فراهم‏آمد، وجوانه‏اش زود سر برزد، وشاخه‏اش‏بالیدن گرفت. خداوندا! دروگرى از حق براى او بیار تا تنه‏اش را درهم‏كوبد، وساقه‏اش رادرهم‏شكند، و كوهانش را ازهم‏بدرد، و بینى‏اش را بر خاك مالد تا باطل با آن‏سیماى پلیدش نهان گردد، و حق با آن زیور زیبایش پدیدار شودخدایا! براى ستم پشتوانه برجاى مگذار مگر كه ویرانش سازى، وسپرى برجاى منه مگر كه آن را بدرى، و وحدت كلمه‏اى قرار مده مگر كه پراكنده‏اش كنى، ولشكرى مجهز براى آن مگذار مگر كه خوارش كنى، و ستونى بر قرار مدار مگر كه‏آن را فروریزى، و بالابرنده درفشى براى آن باقى مگذار مگر كه سر نگونش سازى،و سر سبزى قرار مده مگر كه خشكش گردانى".

خدایا! پس خورشیدش را درهم بپیچ ونورش را ببر، ونامش را محو كن، و به‏حق شَرِّ آن‏را بِكَن، وسپاهیانش را پراكنده‏ساز، ودلهاى ‏یاورانش ‏را آكنده ‏از هراس كن". خداوندا! دنباله‏اى از آن ( باطل) باقى مگذار مگر نابودش كنى، و نه بنیه‏اى جزآنكه با خاك یكسانش نمایى، و نه حلقه‏اى جز آنكه آنها را در هم بكوبیش، و نه‏سلاحى جز آنكه كندش گردانى، و نه مركوبى مگر آنكه هلاكش كنى، و نه بر دوش‏دارنده پرچمى جز آنكه سرنگونش داراى".بار خدایا! یارانش را پس از پیوستگى از هم گسسته دار، و پس از همسخنى‏پراكنده شان فرماى، وپس از چیرگى امّت سر افكنده وخوارشان بدار، و از ( سیماى) روز (گرم و درخشان) عدل و داد براى ما، نقاب برگیر، و آن را جاودانه‏به ما بنمایان بى آنكه ظلمتى در آن باشد، نورى بى آنكه تیرگى با آن باشد، و ابر )پربارانِ( آن را بر ما پیاپى بباران، و بركتش را بر ما فرود آر، و او را بر دشمنانش‏چیرگى بخش و بر آنان كه با او سر ستیز دارند یارى‏اش فرماى.

خداوندا! حق را آشكارى ده، و تاریكى فراگیرستم و سپاهى حیرت را به اوروشن و نورانى كن. خداوندا! دلهاى مرده را بدو جان بخش، وخواستهاى گوناگون‏و آراى پراكنده را به او جمع كن، و حدود ضایع شده و احكام وانهاده (دینت) را بدوبر پاى دار، و شكمهاى از گرسنگى بر آمده را بدو سیر كن، و بدنهاى نا توان وخسته را بدو، راحتى بخش، همچنانكه ما را به خواندن او توفیق عنایت كردى، وغافلان را از اطراف او دور فرمودى، و در دلهاى، مهر او و امید و خوش گمانى به اورا براى اقامه احكامش جاى دادى. پروردگارا بهترین یقینها را در باره او براى ما )به ارمغان( آور، اى آن كه‏تحقّق بخشنده گمانهاى نیكى، و تصدیق‏كننده آرزوهاى به تأخیر افتاده‏اى. خدایا! دروغ كسانى را كه در باره او با تو به ستیز برخاستند ظاهر كن، و به‏واسطه او گمانهاى كسانى‏را كه از رحمت تو مأیوس و ناامید گشته‏اند، باطل فرماى.

بارالها! ما را یكى از اسباب او و یكى از پرچمهاى او و یكى از دژهاى او قرارده، چهره‏هاى ما را به زینت یافتن او شاداب و زیبا گردان، و ما را به نصرت اوارجمند بدار، و نیت ما را نیكو كن تا ما را براى او، بدو پیروز گردانى، وحسودان‏و آنان را كه چشم انتظار رسیدن به پشیمانیها و عقوبتها بر ما هستند به غمِ ما شادمكن، تو خود بى گناهى ما را مى‏بینى، و دل ما را كه هیچ كینه‏اى از آنان در خودنگرفته و آرزوى وقوع بلا بر آنان را ندارد، نظاره‏گر هستى، حال آنكه اینان در باره‏ما پى‏فرصت مى‏گردند، تا چون غافل شدیم بر ما یورش آورند.

خداوندا! تو ما را از خودمان آگهى دادى، و به عیبهاى نهانمان بینا فرمودى، مامى‏ترسیم همین آشكارى اجابت تو ما را از تو غافل بدارد، حال آنكه تو بر آنان كه‏سزاوار نیستند مى‏بخشى، و بر خواهشگران آغازگر نیكى واحسانى، پس برحسب كرم و بخشش وفضل وامتنان خویش‏كار مارا راست‏آور كه تو هر چه خواهى‏كنى و آنچه خواهى حكم دهى، ما به تو روى كرده‏ایم واز گناهان خود ( به درگاه تو) توبه آورده‏ایم". پروردگارا! آن كه به تو مى‏خواند، و بنده تو كه به قسط قیام مى‏كند، محتاج‏رحمت توست، و نیازمند یارى تو بر طاعت، چون آغاز نعمت خویش بودى بر او،و جامه‏هاى كرامت خویش را تو خود بر قامت او پوشاندى، و محبّت طاعت‏خویش را بر او افكندى، و از محبّت خود گامهایش را در دلها استوارى دادى، و او رابر كارهایى كه اهل زمانش از آنها چشم پوشیدند توفیق عمل ارزانى كردى، و او رافریادرَس بندگان ستمدیده قرار دادى، و یاور كسانى كه جز تو یارى نیافتند،وزنده‏كننده احكام وانهاده از كتابت، و بر افرازنده پرچمهاى دینت و سنّتهاى‏پیامبرت كه سلام وصلوات ورحمت وبركات تو بر او وخاندانش باد، قرارش دادى . پس خداوندا او را از عذاب و بلاى تجاوز گران در دژى استوار محافظت‏فرماى، و دلهاى پراكنده دین جویان را به نورش روشنایى بخش، و بهترین چیزى راكه به قیام كنندگان به عدل و دادت از پیروان پیامبران، رساندى به او نیز برسان.
"بار الهى! خوار كن به واسطه او كسى را كه در رجوع به محبّت تو با اوهمكارى نمى‏كند، و آن را كه به دشمنى با او برخاسته است، و با سنگ كوبنده‏خویش بر آن كه در صدد قیام علیه آئینت بكوب و آنرا ذلیل و خوار گردان وخشم‏گیربر آن كه به خونخواهى او بر نمى‏خیزد و یارى نمى‏رساند، در حالى كه او به خاطر توبا خویشان و بیگانان در ستیز ودشمنى مى‏افتد كه البته این منّتى است از جانب توبر او نه از او بر تو . كردگارا! پس همچنانكه او جان خویش را در راه تو آماج بیگانگان قرار داد،و در حمایت از مؤمنان براى تو خون خویش را تقدیم كرد ، وشرّ نافرمانان مرتد رادفع كرد تا آنجا كه گناهانى كه آشكارا مى‏كردند پنهان ( و نابود) كرد و آنچه را كه‏عالمان ترك كرده بودند، در حالیكه خداوند از آنها پیمان گرفته بود بر مردم‏آشكارش سازند و نهانش ندارند، ظاهر گرداند و مردم را خواند كه تنها تو را به‏طاعت اختصاص دهند و از آفریده‏هایت براى تو نیازى نگیرند كه فرمانش برتر ازفرمان تو باشد، با آن تلخیهاى سخت و خونبار كه با حواس دلش جرعه جرعه‏نوشید، واندوه و غمهایى كه بر او دست داد، و رویدادهاى مهم بر او هراس انداختندوغصه‏هاى گلوگیر او شد كه گلوها از فرو دادنش ناتوان گشتند، و هیچ كسى بر اومهربانى نكرد، از بینندگانى كه به كارى از كارهاى تو مى‏نگریستند، ودستى به‏دگرگون كردن آنها و باز گرداندن آن به حریم محبّت تو بلند نشد.

پس خدایا! او را به یارى خودت پشتگرم فرما، و توانایى او را در آنچه ازانجام آن باز مانده، مثل طرد آنان كه در حریم تو خیمه زده‏اند، بیفزاى و از تأییدخویش در نیرو و قدرت او توانایى قرار ده، و ما را از أنس به او رمیده مكن، و او راپیش از رسیدن به آرمانش كه همان فراگیر كردن صلاح و راستى در همكیشان‏خویش و ظاهر كردن عدل و داد در امّتش مى‏باشد، نمیران". پروردگارا! به خاطر استقبالى كه از قیام به فرمان تو نشان داد، جایگاهش رادر روز رستاخیز و الا گردان، و پیامبرت، محمّدصلى الله علیه وآله، را كه درود تو بر او ودودمانش باد، به دیدارش و نیز دیدار كسانى كه از دعوت او پیروى كردند شاد بدار،و به خاطر آنچه از او دیدى، مثل قیام به فرمانت پاداش او را كامل عطا كن، و او رادر زندگى‏اش به خود مقرب فرما، و به خوارى ما به واسطه دورى او رحمت آر،و اگر او را از دست دادیم به ضعیفى ما در برابر كسانى كه به همراهى او (قائم) آنهارا سركوب كردیم و دست كسانى كه ما بر آنها چیره گشتیم تا از نافرمانى او دورشان‏سازیم، بر ما دراز گشت، رحم كن و به تفرقه ما پس از الفت ووحدت در زیر سایه‏حمایت او رحم آر، و به حسرت ما هنگام فریاد خواهى از او در جایى كه ما را ازیارى او باز نشاندى، ترحّم فرما . بار خدایا! او را از آنچه بر او بیم مى‏رود ایمن و آسوده قرار ده، وتیرهاى‏نیرنگ را كه از سوى بد كرداران به سوى او و همكارانش ویاورانش بر طاعت ‏پروردگارش، آنان كه سلاح و دژ و پناهگاه و اُنس او گردانیده‏اى، دور گردان.

كسانى‏كه از زن و فرزند خویش دست شستند، واز وطن خود رخت بربستند، و بستر نرم ‏را رها كردند، و از تجارت خود چشم پوشیدند، و زندگیشان را دستخوش زیان‏ساختند، و بى آنكه از سرنوشت خود بگریزند جمع و انجمن خود را رها كردند، وبا بیگانگان كه مددكارشان بودند در آمیختند، و بستگان نزدیك خود را كه‏رویاروى‏آنها ایستادند، ترك گفتند، وپس‏از پشت كردن وگسستن‏در طول عمرشان،دو باره گردهم آمدند، و اسباب متصل به متاع اندك دنیاى گذران را از هم بریدند. پس خداوندا! آنهارا در امن‏حرز وسایه حمایت خویش بگیر، وخشم بندگانى‏كه به دشمنى آهنگ آنها را كرده‏اند از ایشان باز بدار، و به خاطر دعوت ایشان‏ كفایت و یارى خود را بر آنها تمام فرما، و به پشتیبانى و نصرتت آنان را تأیید فرماو با (حق) آنان (باطل) كسانى كه مى‏خواهند نور تو را خاموش كنند، نابود فرما . پروردگارا! به واسطه آنها سراسر آفاق و اقطار جهان را از عدل و داد ورحمت‏و فضیلت آكنده فرما، و مطابق كرم و بخشش خود تلاش آنها را پاس بدار، از همان‏سپاسى كه به بندگانت كه به عدل و داد قیام كردند ارزانى داشتى، و از پاداش خویش ‏آن را بر ایشان ذخیره فرما تا به واسطه آن مراتبشان والا گردد، كه تو هر كار كه ‏خواهى كنى و هر چه خواهى حكم دهى.(15)


پی نوشتها

1) حیاة الامام العسكرى، ص‏372.
2) بحارالانوار، ج‏75، ص‏372.
3) سوره طه، آیات 125 و 126.
4) سوره مائده، آیه 3.
5) سوره شورى، آیه 23.
6) بحارالانوار، ج‏75، ص‏374 - 376.
7) همان مأخذ ص‏378.
8) بحارالانوار، ج‏75، ص‏389 - 378.
9) همان مأخذ، ص‏378.
10) بحارالانوار، ج‏75، ص‏378 - 377.
11) سوره نساء، آیه 114.
12) سوره اعراف، آیه 128.
13) حیاة الامام الحسن العسكرى، ص‏81 - 80.
14) این قسمت ‏از دعا نشانگر وضع آسفبار مردم در آن برهه وعلت فساد در میان آنهاست.
15) مهج الدعوات - سید ابن طاووس، ص‏63 - 67.


 



نوشته شده توسط yahossain139 در شنبه 30 دی 1391

ارسال نظر(0)

دورنمايى از عصر امام عسكرى(ع)

دورنمايى از عصر امام عسكرى(ع)
سيد عليرضا جعفرى

يكى از راههاى پى بردن به شخصيت واقعى انسانها، آگاهى از زمان آنهاست.

با توجه بدين حقيقت، برآنيم تا نگاهى گذرا به عصر امام عسكرى(ع) بيفكنيم تابخشى از عظمت‏شخصيت تابناك آن امام معصوم را دريابيم.
دوران كودكى

امام عسكرى(ع) در دوران كودكى شاهد اهانتهاى متوكل عباسى به اهل‏بيت عصمت(عليهم السلام)، به ويژه پدر بزرگوارش امام هادى(ع)، بود. او مى‏ديددشمن زيارت جدش امام حسين(ع) را ممنوع و حتى مزار مقدسش را با خاك يكسان‏كرده است.

متوكل به خاطر احساس ترس از گرايش مردم به اهل بيت (عليهم السلام)فرمان داد امام هادى(ع) و خاندانش را دستگير و از مدينه به سامرا منتقل‏كنند.

امام عسكرى(ع) يورشهاى ناجوانمردانه و دور از ادب ماموران حكومت‏به‏خانه پدرش را مشاهده كرد و سرانجام در شهادت مظلومانه پدر ارجمندش به سوگ‏نشست.
فرمانروايان آن روزگار

بنى‏عباس، كه پس از بنى‏اميه با زور و تزوير به‏حكومت دست‏يافتند، براى مردم چيزى جز وحشت، اختناق و ستم به ارمغان‏نياوردند.

آنها جنگيدند، غارت كردند و مردم را در بيچارگى، فقر و اندوه فروبردند. امويان كافرانه و آشكارا به اسلام ضربه مى‏زدند، ولى عباسيان منافقانه‏و پنهانى. فرزندان عباس در پى آن بودند كه با رنگ دين به نظام سياسى خويش‏تقدس بخشند، اما تفكر اهل بيت‏سدى استوار در برابر هواهاى نفسانى‏شان پديدآورده بود.

آنها در ظاهر خويش را جانشينان رسول خدا(ص) معرفى مى‏كردند، باعوام‏فريبى به نام دين از مردم بهره مى‏كشيدند و اهداف خود را پيش مى‏بردند.

ستمگران بنى‏عباس، در سايه زور و تزوير، از كيسه بيت‏المال كاخهاى باشكوه‏مى‏ساختند، ماموران و چاپلوسان را ثروتمند مى‏ساختند و بى‏خبر از وضعيت دشوارزندگى مردم به خوشگذرانى مى‏پرداختند. فاصله طبقات فقير و غنى هر روز بيشتر مى‏شد. و سرنيزه ‏هاى حكومت‏براى خاموش‏ساختن فرياد اعتراض مردم تيزتر.
خلفاى دوران امام

خلفايى كه همزمان با امامت‏حضرت عسكرى(ع) قدرت را در دست‏داشتند، عبارتند از:

1- متوكل بيش از چهارده سال؛ (232- 247)

2- منتصر (فرزند متوكل)9 ماه؛(247- 248)

3- مستعين (فرزند متوكل) سه سال و اندى؛ (248- 252)

4- معتز (فرزند متوكل) حدود چهار سال؛ (252- 255)

5- مهتدى 11 ماه؛ (255- 256)

6- معتمد (فرزند متوكل)23 سال؛ (256- 279)

در زمان اين جنايتكاران مظلوميت‏شيعه فزونى يافت و بسيارى از شيعيان به طرز فجيعى به شهادت رسيدند. شدت ستم‏چنان بود كه خودكامگان گاه پيكرهاى پاك شهيدان را نيز آماج بى‏حرمتيهاى خودقرار مى‏دادند. در اين زمان كانون تفكرات ناب شيعى حضرت امام حسن عسكرى(ع)نيز پيوسته مورد آزار و اهانت قرار مى‏گرفت.

هر چند آن بزرگوار نيز چون پدرگرانقدرش به رعايت احتياط و تقيه پاى مى‏فشرد؛ ولى شمار جاسوسان به اندازه‏اى‏بود كه گاه مراعات همه جوانب احتياط نيز سودمند واقع نمى‏شد. سبب اصلى اين‏فشارها و سختگيريها علاقه شديد مردم به اهل بيت (عليهم السلام) و نيز روايتهاى‏متواتر در باره قائم بودن فرزند امام عسكرى(ع) بود.
شورشها

در روزگار امام افراد و گروههايى، كه برخى از آنها مورد تاييد حضرت‏نيز بودند، آشكارا عليه حكومت فاسد شوريدند. مسعودى، مورخ مشهور، در تاريخ خويش به قيامهاى آن عصر چنين اشاره مى‏كند:

1- قيام كوفه به رهبرى يحيى بن‏عمر طالبى (ازنوادگان جعفر طيار(ع‏» كه در سال‏248 روى داد و سرانجام با شهادت يحيى فروكش كرد؛

2- انقلاب حسن بن‏زيد علوىاز نوادگان امام على(ع)‏» در طبرستان؛ (گرگان و مازندران) حسن بن‏زيد، پس ازنبردى شديد، حكومت منطقه را به دست گرفت و در سال 270 وفات يافت؛ 3- قيام رى‏به رهبرى محمد بن‏جعفر كه در سال 250 تحقق يافت. محمد سرانجام دستگير شد؛ 4- قيام قزوين كه در سال 250 به رهبرى حسن بن‏اسماعيل كركى به وقوع پيوست؛ 5- قيام سال 251 كوفه به رهبرى ابن‏حمزه؛ 6- قيام بصره به رهبرى صاحب زنج كه درسال 255 شروع شد و 15 سال ادامه يافت؛ 7- قيام يعقوب ليث صفار در سيستان كه‏در 262 آغاز شد.
انديشه‏ هاى پليد خلفا در باره امام

شيخ حر عاملى، ازدانشوران قرن دوازدهم، مى‏نويسد: سيد بن‏طاوس در كتاب مهج‏الدعوات گفته است: درعصر امام عسكرى(ع) سه تن از خلفا(مستعين، معتز و مهتدى) انديشه قتل حضرت رادر سر مى‏پروراندند؛ چون شنيده بودند كه امام مهدى(ع) از نسل اوست. آنهاچندين بار امام را به زندان افكندند. حضرت برخى از آنها را نفرين كرد و آن‏ستمگران به زودى هلاك شدند.

شيخ طوسى در كتاب غيبت مى‏نويسد: معتز اراده كرد حضرت را به قتل برساند؛ ولى سه روز بعد، از خلافت‏بركنار شد. البته حضرت، پيش از بركنارى خليفه، يارانش را از اين امر آگاه كرده بود. على‏بن‏محمد بن‏زياد صيمرى در كتاب «اوصياء» چنين مى‏نويسد: مهتدى مى‏خواست‏حضرت‏را به شهادت برساند؛ امام به يارانش فرمود: تا پنج روز ديگر مى‏ميرد.

البته چنان شد كه حضرت فرموده بود. با پايان يافتن پنج روز مهتدى به قتل رسيد.

شيخ حر عاملى مى‏گويد: از عمر بن‏محمد بن‏زياد صيمرى نقل شده است كه گفت: به‏منزل عبدالله بن‏طاهر وارد شدم. در برابرش نامه‏اى از امام عسكرى(ع) يافتم كه در آن نوشته بود: «من براى اين‏سركش از خداوند مرگ خواسته‏ام؛ تا سه روز ديگر خداوند او را نابود مى‏كند.» روز سوم مستعين از خلافت‏بركنار شد، در دام بلاها گرفتار آمد و سرانجام به‏هلاكت رسيد.

شيخ همچنين از احمد بن‏حسين بن‏عمر چنين نقل مى‏كند: هنگامى كه معتزفرمان داد حضرت را به سعيد حاجب بسپارند تا به كوفه برده، در قصر ابن‏هبيره‏به قتل رساند .... ابوالهيثم بن‏سبانه براى حضرت نوشت: خداى مرا فدايتان‏سازد، خبرى به ما رسيده و ما را اندوهگين و مضطرب ساخته است! حضرت در پاسخ‏نوشت: پس از سه روز، براى شما گشايش پديد مى‏آيد. روز سوم معتز بركنار شد.

شيخ طوسى در كتاب ارشاد مى‏نويسد: احمد بن‏محمد مى‏گويد: هنگامى كه مهتدى عباسى كشتن شيعيان را آغاز كرد، به‏امام عسكرى(ع) نوشتم: خداى را سپاس كه وى را از آزارها منصرف ساخته است،زيرا به من خبر رسيده كه شما را تهديد مى‏كند و مى‏گويد: «به خدا سوگند،اينها [آل محمد(ص)] را از روى زمين برمى‏اندازم.» حضرت به خط خويش چنين پاسخ‏داد: «اين عمرش [از آنكه بتواند به مرادش دست‏يابد] زودتر به پايان مى‏رسد. از امروز تا پنج روز بشمار، روز ششم با خوارى به هلاكت‏خواهد رسيد.» چنان شدكه حضرت نوشته بود.
تقيه شديد امام

عملكرد حضرت در عصر خويش نيز فضاى خفقان آن روزگار را نشان‏مى‏دهد. مسعودى از محمد بن‏عبدالعزيز بلخى چنين نقل مى‏كند: روزى صبحگاهان در خيابان‏غنم نشسته بودم، امام عسكرى(ع) از خانه بيرون آمده، مى‏خواست‏به «باب‏العامه‏» برود. با خود گفتم: اگر فرياد كشم و بگويم: «اى مردم اين حجت‏خدابر شماست، او را بشناسيد.» مرا خواهند كشت. وقتى نزديك من رسيد، با انگشت‏سبابه به من اشاره فرمود و سپس بر دهانش قرار داد؛ يعنى خاموش باش. من پيش‏شتافتم و بر پايش بوسه زدم، فرمود:

اگر آشكارا بگويى، كشته مى‏شوى.

همان شب خدمتش رسيدم، فرمود: [دو راه بيشتر نيست] يا كتمان يا مرگ؛ پس خودرا حفظ كنيد.

داود بن‏اسود يكى از خادمان امام عسكرى(ع) كه وظيفه هيزم كشى را بر عهده‏داشت، مى‏گويد: روزى حضرت تكه چوبى مدور، بلند و كلفت‏به من داد و فرمود: اين‏را به عثمان بن‏سعيد عمرى برسان. در كوچه استر سقايى راه را بر من بست. سقااز من خواست‏حيوان را كنار بزنم. من با همان تكه چوب بر پشت استر زدم تاكنار برود؛ ولى ناگهان چوب شكست و نامه‏هاى حضرت، كه در ميان آن بود، آشكارشد. شتابان آنها را در آستين پنهان كردم و سقا نيز بد گفتن به من و حضرت راآغاز كرد. وقتى خدمت‏حضرت رسيدم، فرمود: چرا با چوب به استر زدى.

آنگاه سفارش كرد: اگر كسى به ما اهانت كرد اعتنا نكن ... ما در ديار بدى‏مى‏باشيم، تو تنها به كار خويش بپرداز و بدان كه گزارش كردارت به ما مى‏رسد.
امام و زندانهاى خلفا

امام عسكرى(ع) بخشى از دوران امامتش را در زندانهاى‏طاغوتيان عباسى به سر برد. مدتى نيز، كه در ظاهر خارج از زندان بود، تحت‏مراقبت‏شديد قرار داشت. شيخ مفيد مى‏نويسد:

امام عسكرى(ع) را به نحرير، يكى از غلامان مخصوص خليفه و مسوول نگهدارى ازحيوانات درنده و شكارى دربار، سپردند؛ نحرير بسيار بر او سخت مى‏گرفت و آزارش‏مى‏داد. همسرش گفت: واى بر تو، از خدا بترس؛ مگر نمى‏دانى چه شخصيتى به خانه‏ات‏گام نهاده؟

آنگاه گوشه‏اى از فضايل حضرت را بازگو كرد و گفت: من در مورد او و رفتارى كه‏با وى مى‏كنى، بر تو بيمناكم.

نحرير گفت: به خدا سوگند، او را در ميان درندگان خواهم افكند و چنين نيزكرد. پس از مدتى، وقتى به جايگاه درندگان مراجعه كرد تا دريابد چه بر سرامام آمده، ديد حضرت ميان درندگان به نماز ايستاده است.

احمد بن‏حارث قزوينى مى‏گويد: با پدرم در سر من راى (سامرا) بوديم. پدرم دراصطبل امام عسكرى(ع) كار مى‏كرد.

مستعين عباسى استرى داشت كه از نظر زيبايى و زرنگى بى‏نظير بود، ولى وحشى‏مى‏نمود و سوارى نمى‏داد. وقتى تلاش مسوولان براى رام ساختنش بى‏نتيجه ماند، يكى‏از نديمان خليفه گفت: چرا اين كار را به حسن(ع) واگذار نمى‏كنى تا بيايد ياسوار استر شود و رامش سازد يا استر او را هلاك كند و تو آسوده‏خاطر شوى. خليفه‏در پى حضرت فرستاد.

پدرم نيز همراه حضرت رفت. پدرم گفت: وقتى وارد شديم،امام نگاهى به استر، كه در حياط ايستاده بود، افكند، پيش رفت و بر كفلش دست‏نهاد. در اين لحظه عرق از پيكر استر سرازير شد. سپس حضرت نزد مستعين رفت. مستعين او را پيش خويش نشاند و گفت: ابومحمد، اين‏استر را مهار كن!

حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را مهار كن.

مستعين گفت: خودت مهار كن.

حضرت پوستين بر زمين نهاد، برخاست، بر استر دهنه زد و به جاى خويش بازگشت.

مستعين گفت: ابومحمد، استر را زين كن.

حضرت فرمود: غلام، زينش كن.

اما خليفه گفت: خودت زينش كن. پس امام برخاست؛ استر را زين كرد و بازگشت.

مستعين گفت: آيا صلاح مى‏دانى كه سوارش شوى؟ حضرت فرمود: آرى.

آنگاه سوارش شد، آن را دوانيد .... سپس برگشت و پايين آمد. مستعين گفت: ابومحمد، استر را چگونه ديدى؟ فرمود: استرى به اين خوبى و چالاكى نديده بودم؛ جز براى خليفه شايسته نيست. مستعين‏گفت: خليفه آن را به شما واگذار كرد. حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را بگير. پدرم گرفت و برد.

على بن‏عبدالغفار مى‏گويد: وقتى صالح بن‏وصيف امام عسكرى(ع) را زندان كرده بود،گروهى از عباسيان و منحرفان نزد صالح آمده، شكوه كردند كه چرا بر امام سخت‏نمى‏گيرى؟ او گفت: چه مى‏توانم انجام دهم؟ دو نفر از بدترين كسانى كه به آنهادسترسى داشتم، بر او گماشتم؛ اما اينان اهل نماز و روزه شدند. وقتى علت راپرسيدم، گفتند: چه مى‏گويى در باره مردى كه روزها روزه مى‏گيرد و شبها نمازمى‏خواند و وقتى كه به وى مى‏نگريم، بدن ما مى‏لرزد چنانكه گويا از خود بى‏خودمى‏شويم. وقتى عباسيان و منحرفان اين سخنان را شنيدند، نوميد از سراى وصيف‏بيرون رفتند.

محمد بن‏اسماعيل علوى مى‏گويد: امام عسكرى(ع) را نزد يكى از سرسخت‏ترين دشمنان‏آل ابوطالب زندانى ساختند و سفارش كردند كه چنين و چنان آزارش ده. هنوز بيش از يك روز از در بند بودن امام نگذشته بود كه زندانبان پيرو امام‏شد. او چنان نزد امام خاضع بود كه برايش به خاك مى‏افتاد و جز براى بزرگداشت‏به چهره حضرت نمى‏گريست. وقتى حضرت از زندان آزاد شد، اين مرد بصيرتش از همه‏مردم به امام بيشتر بود ...
شهادت امام

معتمد، كه امام عسكرى(ع) را در برابر دستگاه ستم‏پيشه عباسيان سدى‏نفوذناپذير مى‏ديد، بر آن شد آخرين ضربه را بر حضرت وارد آورد و راه را براى‏تحقق آرمانهاى پليدش هموار كند. او امام را با زهر مسموم ساخت و چنان‏نماياند كه حضرت به مرگ طبيعى از دنيا رفته است؛ ولى اين توطئه نيز ناكام‏ماند و چهره واقعى وى بر همگان آشكار شد.

احمد بن‏عبيدالله بن‏خاقان مى‏گويد: ...چون خبر وفات آن حضرت در شهر سامره پخش شد، رستاخيزى در شهر پديد آمد و ازهمه مردم صداى ناله و شيون برخاست. خليفه در پى فرزند نيكبخت آن حضرت برآمد و گروهى از ماموران را به خانه‏امام گسيل داشت تا وى را بيابند. خليفه حتى زنان قابله را فرستاد تا ازباردارى احتمالى كنيزان حضرت آگاه شوند ...

آرى، دشمنان نمى‏دانستند كه پروردگار نور خود را كامل كرده است و گوهر تابناك‏الهى حضرت حجه بن‏الحسن المهدى(ع) پنج‏سال پيش بدين جهان گام نهاده، اينك پس‏از شهادت پدر گرامى‏اش بر جايگاه والاى امامت تكيه زده است.

در پايان بجاست مانند حضرت امام حسن عسكرى(ع)، كه هنگام خروج از زندان معتمدآيه «يريدون ليطفئوا نورالله بافواههم والله متم نوره و لو كره الكافرون‏»را نگاشت، ما نيز آيه شريفه را به خاطر آوريم و براى سلامتى و ظهور كامل‏كننده‏نهايى نور هدايت‏حضرت مهدى(ع) دعا كنيم.
 



نوشته شده توسط yahossain139 در شنبه 30 دی 1391

ارسال نظر(0)

طرحى از سيماى عسكرى(ع)

طرحى از سيماى عسكرى(ع)
محمد ميانجى

هفدهمين شماره كوثر را در حالى پيش روى داريد كه طراوت ولادت امام عسكرى(ع)دل و ديده كوثريتان را از شادابى سرشار ساخته است.

آنچه مى‏خوانيد، طرحى‏است از سيماى امام حسن عسكرى يازدهمين مظهر ولايت الله بر جهانيان كه به‏صورت گزيده و انتخابى از بحارالانوار و اصول كافى گردآورى شده است.
سروش امامت

محمد يكى از پسران امام هادى(ع) بود (و اكنون به امامزاده‏سيدمحمد معروف است‏و مرقد شريفش در چند فرسخى شهر سامره قرار دارد).

در زمان پدرش امام هادى(ع) از دنيا رفت. شيعيان و دوستان از هر سو به خانه‏امام هادى(ع) آمدند و به آن حضرت تسليت گفتند. حدود صد و پنجاه نفر ازخاندان عبدالمطلب و بنى‏هاشم، در منزل امام هادى(ع) گرد آمدند و به امام‏هادى(ع) تسليت گفتند. در اين هنگام جوانى وارد مجلس شد و در سمت راست امام‏هادى(ع) نشست. امام هادى(ع) به او فرمود:

يا بنى احدث لله عز و جل شكرا، فقد احدث فيك امرا.

«پسرم، خدا را شكر كن كه در باره‏ات امرى پديد آورد.» [مقام امامت را به توسپرد]

جوان گريه كرد، خداى را سپاس گزارد، كلمه استرجاع را به زبان آورد وگفت:

« حمد و سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است؛ و من، از جانب شما، ازدرگاه خدا، كامل كردن نعمتش را براى ما مى‏خواهم، انا لله و انا اليه راجعون؛«ما ازآن خدا هستيم و به سوى او باز مى‏گرديم.»

بعضى از حاضران كه جوان رانمى‏شناختند: پرسيدند: «اين جوان كيست؟»

گفته شد: «حسن(ع) پسر امام‏هادى(ع) است‏».

حاضران در آن روز، كه حضرت حدود 20 سال داشت، او را شناختند و دريافتند كه‏ امام هادى(ع) به امامت او اشاره فرموده، وى را جانشين خود ساخته است.
جانشين پدر

وقتى محمد فرزند بزرگ امام هادى(ع) وفات يافت، با خود فكر كردم ماجراى محمدو برادرش حسن(ع)، مانند ماجراى اسماعيل و امام كاظم، فرزندان امام‏صادق(ع)،است. نخست تصور مى‏شد محمد، پسر ارشد امام هادى، بعد از پدرش امام‏است؛ ولى بعد از وفاتش معلوم شد امام بعدى حسن عسكرى(ع) است. در موردفرزندان امام صادق(ع) هم همين‏طور. نخست تصور مى‏شد اسماعيل امام هفتم است؛ ولى وقتى اسماعيل درگذشت، معلوم شدامام كاظم(ع) هفتمين امام است.

غرق در افكار خود بودم كه امام هادى(ع) رو به من كرد و فرمود: «آرى، اى‏ابوهاشم، ابومحمد (حسن عسكرى(ع‏» جانشين من است. علوم مورد نياز مردم، وابزار امامت (كتاب و سلاح پيامبر(ص‏» همراه اوست.
نگين انگشتر

موقعيتى كه امام حسن عسكرى(ع) در آن قرار گرفته بود با وضعيت امامان ديگرتفاوت داشت؛ زيرا بعد از وفات وى غيبت امام دوازدهم پيش مى‏آمد و شيعيان بايدبراى تحمل آن آماده مى‏شدند. امام حسن عسكرى، در چنين زمانى، نگين انگشتر خودرا با جمله «انا الله شهيد» متبرك كرد. گويا مى‏خواست‏به شيعيان بگويد گمان‏نكنيد همه چيز به آخر رسيده است؛ گرچه امام هر عصرى ناظر بر اعمال مردم وشيعيان است، اما خداوند شاهد اعمال شماست و نبايد كارى كنيد كه باعث‏بدنامى‏شيعيان گردد. بر انگشتر ديگر آن حضرت، عبارت «سبحان من له مقاليد السموات‏و الارض‏» حك گرديده بود؛ يعنى همان خدايى كه كليد آسمانها و زمينها تحت قدرت‏اوست، حضور يا غيبت جانشينان پيامبر را تعيين مى‏كند.
نقش بر سنگ

در حضور امام حسن عسكرى(ع) بودم. مردى بلندقامت و تنومند كه اهل يمن بود نزد حضرت آمد. هنگام ورود، به عنوان‏امامت، به امام حسن عسكرى(ع) سلام كرد. امام جواب سلامش را داد و فرمود: بنشين.

او كنارم نشست. با خود گفتم: كاش مى‏فهميدم اين شخص كيست؟

امام فرمود: «فرزند همان بانوى عرب است كه سنگ كوچكى دارد و پدرانم باانگشتر خود آن را مهر كرده‏اند، و اكنون آن سنگ را نزد من آورده است تا من‏نيز مهر كنم.»

سپس امام به وى فرمود: «آن سنگ كوچك را بده‏».

مرد يمنى سنگ كوچكى را، كه يك سوى آن صاف بود، برون آورد. امام حسن(ع) آن راگرفت و انگشتر خود را بر آن زد. اثر انگشتر بر سنگ، نشست ....

از مرد يمنى پرسيدم: آيا تا كنون امام حسن(ع) را ديده بودى؟

نه، به خدا سوگند! سالها مشتاق ديدارش بودم تا اينكه لحظه‏اى پيش جوان‏ناشناسى نزدم آمد و مرا به اينجا آورد.

مرد يمنى در حالى كه اين عبارات را بر زبان مى‏راند، از جاى برخاست: رحمت وبركات خدا بر شما خاندان باد. بعضى از شما، فضايل را از بعضى ديگر به ارث‏مى‏بريد. به خدا سوگند، نگهدارى و اداى حق شما همانند نگهدارى و اداى حق‏اميرمومنان على(ع) و امامان پس از وى (صلوات خدا بر همه آنها) واجب است.

پيش از آنكه برود، پرسيدم: نامت چيست؟

گفت: من «مهجع بن‏صلت‏بن‏عقبه بن‏سمعان بن‏غانم بن‏ام غانم‏» (حبابه) هستم؛ همان‏زن يمنى صاحب سنگ كوچك كه اميرمومنان على(ع) و نوادگانش تا حضرت رضا(ع) آن‏را مهر كرده‏اند و نقش آنها بر سنگ باقى است.
لطف به شاگرد

حضور امام حسن عسكرى(ع) رسيدم. تصميم داشتم مقدارى نقره از حضرت بگيرم و از آن، به عنوان تبرك، انگشتربسازم. در محضرش نشستم، ولى به طور كلى هدف اصلى‏ام را فراموش كردم. وقتى‏برخاستم و خداحافظى كردم، حضرت انگشترش را به من داد و فرمود:

تو نقره مى‏خواستى، ما انگشتر به تو داديم، نگين و مزد ساخت آن هم مال توباشد؛ گوارايت‏باد، اى ابوهاشم.

گفتم: مولاى من، گواهى مى‏دهم ولى خدا و امام من هستى، امامى كه ديندارى من دراطاعت از او است.

امام فرمود: خدايت‏بيامرزد، ابوهاشم!
پاسخ به پرسش قرآنى

سفيان بن محمد مى‏گويد: ضمن نامه‏اى از امام حسن(ع) پرسيدم: منظور از «وليجه‏» در آيه‏شانزدهم سوره توبه چيست؟ خداوند مى‏فرمايد:

«و لم يتخدوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنين وليجه‏»

«آن مجاهدان‏مخلصى كه جز خدا و رسولش و مومنان كسى را محرم اسرار خود قرار ندادند.»

هنگام نوشتن نامه با خود فكر مى‏كردم كه منظور از «مؤمنين‏»، در اين آيه‏كيانند؟

امام حسن(ع) چنين جواب نوشت: «وليجه، غير امام حق است كه به جاى او نصب مى‏شود؛ و اما اينكه در خاطرت‏گذشت مراد از «مؤمنين‏» در آيه چه كسانى هستند؟ بدان كه مؤمنين امامان‏برحقند، كه از خدا براى مردم امان مى‏گيرند و امان آنها مورد قبول خداونداست.»
پرسش فراموش شده

حسن بن‏ظريف مى‏گويد: دو مساله در ذهنم بود كه‏تصميم داشتم ضمن نامه‏اى ازامام حسن عسكرى(ع) بپرسم. يكى چگونگى داورى حضرت‏قائم(عج) پس از ظهور و ديگرى‏در باره «تب ربع‏». پرسش دومى را فراموش كردم،تنها نخستين پرسش را نوشتم وجواب خواستم.

امام حسن عسكرى(ع) در جواب نوشت: وقتى از قائم(عج) ظهور كند، بر اساس علم‏خود قضاوت مى‏كند و شاهد نمى‏طلبد؛ مانند قضاوت داود پيامبر(ع). تو خواستى درمورد «تب ربع‏» نيز بپرسى، ولى فراموش كردى. آيه زيرا را بر كاغذى بنويس وبه آن كه تب دارد بياويز؛ به اذن خدا، ان‏شاءالله، سلامت‏خود را باز مى‏يابد.

«يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم.

اى آتش، براى ابراهيم خليل(ع) خنك و مايه سلامتى باش.»(انبياء،69).

همين دستور را انجام دادم و بيمار سلامتى خود را بازيافت.
يادگارى

به محضر امام حسن عسكرى(ع) رفتم و تقاضا كردم برايم به خط خود چيزى، به‏رسم يادگار، بنويسد تا هر وقت كه خط آن بزرگوار را ديدم، بشناسم.

فرمود: بسيار خوب. احمد، خط درشت و ريز به نظرت گوناگون است، مبادا به شك‏بيفتى!

آنگاه دوات و قلم خواست. تقاضا كردم قلمى را كه با آن مى‏نويسد، (به‏عنوان تبرك) به من ببخشد.

وقتى از نوشتن فارغ شد، با من صحبت كرد؛ قلم را با دستمال پاك كرد، به من‏داد و فرمود: «بگير، احمد».

گفتم: فدايت‏شوم؛ مطلبى در خاطر دارم و به خاطر آن اندوهگينم. مى‏خواستم ازپدرتان بپرسم، توفيق نيافتم. اكنون مى‏خواهم از شما بپرسم.

فرمود: آن مطلب چيست؟

پاسخ داد: مولاى من، راويان از پدرانتان نقل كرده‏اند كه: «پيامبران بر پشت،مومنان به طرف راست، منافقان به طرف چپ و شيطانها به رو مى‏خوابند.»

فرمود: اين روايت درست است.

عرض كردم: مولاى من! هر چه مى‏كوشم به طرف راست‏بخوابم، نمى‏توانم.

امام حسن(ع) لختى سكوت كرد. آنگاه فرمود: «احمد، نزديك بيا.» نزديكش رفتم.

فرمود: دستت را زير لباست‏ببر؛ چنين كردم. آنگاه حضرت، دست راست‏خود را به‏پهلوى چپ و دست ديگرش را به پهلوى راستم كشيد و اين كار را سه بار تكراركرد. از آن زمان به بعد، نمى‏توانم به پهلوى چپ بخوابم
خبر قتل

هنگامى كه‏مهتدى (چهاردهمين خليفه عباسى) سرگرم جنگ با مواليان ترك بود،براى امام حسن‏عسكرى(ع) نامه نوشتم كه: «آقاى من! خدا را سپاس كه شرمهتدى را از مابازداشت، شنيده‏ام او شما را تهديد كرده و گفته است: به خدا آنها (اهل‏بيت(ع‏» را نابود مى‏كنم.»

امام حسن(ع) به خط خود چنين‏پاسخ داد: «اين گونه‏رفتار او، عمرش را كوتاه كرد. از امروز تا پنج روزبشمار؛ او در روز ششم،بعد از آنكه خوار گرديد، كشته خواهد شد.»

همان‏گونه‏كه امام(ع) فرموده بود،تحقق يافت.
زندان على بن نارمش

زمانى امام حسن عسكرى(ع) را به زندان «على بن‏نارمش‏»بردند. او از دشمنان سرسخت آل على(ع) شمرده مى‏شد. ولى تحت تاثير جذبه معنوى‏و سيماى ملكوتى امام قرار گرفت. هنوز بيش از يك روز از دستگيرى امام نگذشته‏بود، كه در برابر امام خاضع شد، چهره بر خاك نهاد و تا خروج امام از زندان،ديده از زمين برنداشت.

او، از آن پس، بيش از همه امام را مى‏ستود و در شناخت جايگاه امام از همه‏بصيرتر بود.


سامرا در سفرنامه
1- سفرنامه سيف‏الدوله

روز دوشنبه دهم، از تكريد نه ساعت كلك رانده به‏آستانه متبركه عسكريين، كه موسوم به سامره و سرمن‏راى است، مشرف شديم.

آبادى خود سامره قدرى دور از شط در زمين هموار ريگ بومى واقع است. به قدرهزار خان[وار] جمعيت دارد. [در] همه عرب به خوشى آب و هوا معروف است. بيست‏سال قبل، از [230 آ] لكناهور هند وجهى آورده، قلعه ساختند.
2- مدفن عسكريين(ع)

مدفن مطهر امامين الهمامين بقعه و گنبد بسيار بزرگ، دومناره و صحن وسيع دارد كه همه آنها را، در عهد فتحعلى شاه قاجار، خوانين‏دنبلى خوى ساخته‏اند. متصل به همان صحن مقدس، بر روى سرداب و محل غيبت‏حضرت‏صاحب عجل الله فرجه در عهد خاقان، كه محمد على ميرزاى مرحوم وزير بغدادرا شكست فاحش داده، سامره را متصرف شد، مسجد و صحن ساخته است.

[سامره] به قدر سى صد خانوار جمعيت دارد و ربع فرسنگ دوره قلعه سامره است،ليكن همه قلعه معمور نيست و ديوار قلعه سامره را محمدشاه هندى از گچ و آجرساخته‏اند و برجهاى بسيار محكم به دورش انداخته.

هواى سامره چون بهشت است و خاكش عنبر سرشت. اكثر از سنگ ريزه‏هايش سليمانى‏است و سبز و زرد و مرجانى؛ زيرا كه، از كثرت خوشى هوا در آن دشت‏باصفا، سنگش‏بدان طريق مصفا شود. همه روزه كه به جهت تفرج و تماشا به آن دشت و صحرامى‏رفتيم، از آن سنگ ريزه‏ها برمى‏چيديم و با جيب و دامان به منزل مى‏كشيديم.

چون حضرت امام على‏النقى(ع) را از مدينه طيبه خارج كردند و به سامره آوردند،مى‏فرمودند كه:

«خرجت من المدينه كرها و دخلت‏بسر من راى كرها و ان خرجت منها خرجت كرها».

شخصى عرض كرد كه از چه بابت اين فرمايش را مى‏فرماييد؟

فرمودند: «لطيف هوائها [63 ب] و قله دائها و عذب مائها»؛ يعنى به جهت‏پاكيزگى هوايش و كمى دردش و شيرينى آبش.
3- تپه خليفه

معتصم را اسباب جلالت‏بسيار بود و لشكر بى‏شمار. هر وقت كه برباره شوكت‏سوار شدى صد هزار نفر در ركابش سوار بود و همه صحراى سامره درياى‏لشكر مى‏نمود. روزى با خود خيال كرد كه جلالت‏خود را بر حضرت امام حسن‏عسكرى(ع) بنمايم و بر روى او باب خفت‏بگشايم. چون پاى در ركاب نمود، امر به احضار آن جناب فرمود. با رسيدن امام معظم ونوباوه دودمان سيد عرب و عجم، خليفه امر كرد كه هر گاه در اين صحرا و دشت وملك و كشت جاى بلندى بود كه در آنجا به تماشاى سبزى صحرا و تفرج رياحين وگلها مى‏نموديم و به عشرت مى‏افزوديم. و در آن بين امر كرد كه هر سوارى يك‏توبره خاك آورده، در يك جا بريزيد.

بر حسب امر خليفه، بعد از نيم ساعت، پشته‏اى از خاك برآمد و درخت‏حكم خليفه‏را نوبت ثمر. فورا بر بالايش فرش انداخت و خليفه به عشرت پرداخت. چون كار آن‏تپه به اتمام رسيد، خليفه از امام(ع) پرسيد كه چقدر [68 ا] سوار مى‏بايد كه‏در نيم ساعت چنين تپه بيارايد؟ امام(ع) فرمودند كه، اين سوار پيش سواران‏خداوند علام قدرى ندارد و كسى ايشان را لشكرى نمى‏شمارد؛ و هر گاه تماشاى لشكرخدايى خواهى و جلالت و منزلت پادشاهى حضرت الهى در ميان دو انگشت من نظاره كن‏و بر حالت ذلت‏خود چاره. معتصم چون در ميان دو انگشت آن حضرت ديد، هوش ازسرش پريد. ديد كه همه روى زمين لشكر ابلق سوار است و همه زره‏پوش و نيزه‏دار. فورا از بيم و ترس ديده بر هم نهاد و زبان به تمجيد آن حضرت گشاد. از آن روزآن حضرت مشهور به امام حسن عسكرى گرديد.
 



نوشته شده توسط yahossain139 در شنبه 30 دی 1391

ارسال نظر(0)

حكومت و سياست در سيره امام حسن عسكرى (ع )

حكومت و سياست در سيره امام حسن عسكرى (ع )

حضرت امام هادى و امام عسكرى (ع )، على الاجبار به سامراء بسر مى بردند كه در آن زمان پايتخت خلافت بود، و در محلى بنام <العسكر> كه محل نظاميان و پادگان نظامى بود، خانه براى شان انتخاب كرده بودند. حضرت امام عسكرى (ع ) مدت شش سال اقامت خود در سامراء ، يا در حبس بود و يا اگر آزاد بود، تحت نظر و ممنوع الملاقات بود.

زيرا روايات متعددى از زندانى شدن امام عسكرى (ع ) خبر مى دهد، از جمله آن كه المعتزبالله خليفه ى عباسى ، به سعيد حاجب دستور داده بود كه امام (ع ) را به حبس ببرد. ابوالهيثم نگرانى خود را از اين وضع به امام (ع ) نوشت : و آن حضرت در جواب نوشت كه پس از سه روز گشايش حاصل مى شود، و پس از سه روز المعتز كشته شد.

آوردن و ماندن هر دو امام هادى و امام عسكرى (ع ) در سامراء به اكراه و اجبار، از جهاتى مانند سياست مامون در آوردن امام رضا (ع ) به نزد خود بوده است ، تا بتوانند از نزديك روابط امام (ع ) را با شيعيانش كنترل نمايند، زيرا آنان كه در سرتاسر جهان اسلام پراكنده بودند، با امام هادى و امام عسكرى (ع ) ، ارتباطات عميق داشتند، بخصوص در دوره ى امام عسكرى (ع ) كه شيعيان اهلبيت (ع ) به ميليونها نفر رسيده بودند ، و همه به اين عقيده ]؛ك ك بودند كه حق امامان شان از طرف حكام ظالم غصب شده است ، ازين رو خمس و هدايا و ساير وجوهات شرعيه ى خود را به آن حضرت مى فرستادند و هئيت هايى از نمايندگان مردم وارد سامراء مى شدند و ضمن فراگيرى احكام شرعى ، اموال و وجوهات شرعى خود را به امام تسليم مى كردند. بدينسان پيشرفت و گسترش شبكه ى منظم و متشكل شيعيان كه از قبل شكل گرفته بود، براى حاكميت عباسى ها خطر آفرين بود،لذا حضرت امام عسكرى (ع ) شديداً تحت مراقبت دارالخلافه قرار داشت و از آن حضرت خواسته بود كه تا هميشه ارتباط خود را با دستگاه خلافت برقرار كند، و در هر دوشنبه و پنجشنبه در دربار حضور يابد، و وضعيت به گونه ى بوده است كه مردم نمى توانسته اند بطور مستقيم با امام (ع ) ملاقات نمايند.

موقعيت اخلاقى و اجتماعى امام (ع ) در ميان مردم و حتى در ميان افراد حكومت مشهود بود ، و كسى در وقار و عفاف ، و زيركى و بزرگ منشى چون او نبود.

و در <يوم النوية> يعنى روز رفتن امام عسكرى (ع ) به دارالخلافه ، شور و شعفى در مردم بوجود آمده و خيابان ها مملو از جمعيت كه سوار بر مركب هاى خود بودند ، مى شد. وقتى امام (ع ) مى آمد همه ى هياهوها خاموش مى گرديد، و امام عسكرى (ع ) از ميان آنان عبور مى كرد و به دارالخلافه وارد مى گرديد.

اغلب اين افراد مى توانستند از شيعيانى باشند كه از مناطق مختلف براى ديدار امام (ع ) به سامراء مى آمدند.

افزايش شيعه و رفت و آمدهاى هيئت هاى نمايندگى مردم ، و اموال و دارايى فراوانى كه به امامان (ع ) مى رسيد، موجب مى شد كه خلفاء نسبت به امامان سخت گيرى نمايند و همين موجب شد كه ائمه ى معصومين (ع ) به پنهان كارى و كتمان و تقيه دست زنند. سخت گيرى ها و فشارها در زمان امام عسكرى (ع ) بيشتر شد و امام عسكرى (ع ) با مشاهده ى اين وضعيت بيشتر امر خود را از ديد خلفا و عمال آن مى پوشاند، و تقيه را پيشه ى خود قرار داده بود شدت تقيه و كتمان امور به اندازه اى بود كه امام عسكرى (ع ) به شيعيان خود دستور داد كه وقتى بطرف كاخ خليفه مى رود به آن حضرت اشاره نكنند، سلام نكنند، زيرا تحت تعقيب قرار مى گرفتند، و كار به حبس وكشتن شان كشانده مى شد.

على ابن جعفر از حلبى در اين زمينه نقل مى كند كه ما در عسكر اجتماع كرده و منتظر امام عسكرى (ع ) در روز]؛ رفتن به مركز حكومت بوديم كه نوشته ى از امام (ع ) بما رسيد بدين مضمون كه كسى بر من سلام نكند، و بر من اشاره نيز نكند، زيرا شما بر خود ايمن نيستيد : الا لا يسلمن احد و لا يشير الى بيده ولايؤمى فانكم لاتومنون على انفسكم .

اين سخن امام بخوبى مى رساند كه حكام براى كنترل روابط امام (ع ) با شيعيان تلاش فراوانى مى كردند . البته هم امام و هم شيعيان در فرصت هاى بسيارى همديگر را ملاقات مى كرده اند و حتى اين ارتباطات تحت پوشش بقال و روغن فروش و ... صورت مى گرفته است .

مراقبت نسبت به امام عسكرى (ع ) آن چنان شديد بود كه شب هنگام و بى خبرانه به خانه ى امام عسكرى (ع ) هجوم مى بردند و خانه ى آن حضرت را تفتيش مى كردند. چنان كه بطحايى علوى پيش موكل سعايت كرده بود كه اسلحه و اموال در خانه ى عسكرى (ع ) گردآورى شده است . سعيد حاجب گويد: شب بسوى خانه ى او شدم و نردبانى پشت خانه گذاشتم و بالاى بام آن حضرت بالا رفتم ، سپس نردبان را در ميان حياط گذاشتم و فكر مى كردم چگونه در اين تاريكى وارد خانه ى او شوم كه صدايى شنيدم : سعيد همانجا باش تا شمعى برايت بياورم كمى درنگ كردم كه شمعى برايم آوردند و با روشنايى آن وارد خانه شدم و جبه ى از پشم و كلاه و سجادهء روى حصير انداخته شده ديدم ، و يقين كردم امام (ع ) در آن زمان نماز مى خوانده است ، پس برايم گفت : اينك خانه و اطاق هايش را ببين و هر چه تفتيش كردم در آن چيزى نيافتم .

خلفاء به دستگيرى و زندانى كردن امامان اكتفاء نمى كردند، بلكه ياران آن حضرت را نيز دستگير و زندانى مى كردند، در سامراء گروهى از اصحاب امام عسكرى (ع ) را دستگير كرده بودند كه از جمله ى آنان بود: ابوهاشم جعفرى ، داود ابن قاسم ، حسن ابن محمد عقيقى ، محمد ابن ابراهيم عمرى و غير ايشان كه زير نظر صالح ابن وصيف قرار داشتند.

با ملاحظه ى اين وضعيت چاره ى نبود جز اين كه امامان (ع ) اسرار خود را كتمان نمايند و تقيه پيشه سازند و شيوه ى پنهان كارى را طى نمايند، ابوهاشم جعفرى از داود ابن اسود روايت كند كه گفت : مولايم حسن العسكرى (ع ) مرا بسوى خود خواند ، و تخته چوبى را كه مانند پايه ى <در> دراز و مدور بود به من داد و گفت : اين چوب را براى عثمان ابن سعيد عمرى كه وكيل آن حضرت بود برسان . به راه افتادم و در اثناء راه به يك نفر كه استرى داشت برخوردم ، و استر او مزاحم راه رفتن من شد، و با چوبى كه با خود داشتم بلند كردم و استر را با آن زدم ، و چوب ]؛ شق شد و كاغذ نوشته هاى را در ميان شكستگى چوب نگريستم ، و بسرعت آن را در ميان چوب گذاشتم و چوب را در آستين خود پنهان كردم .

اما در برگشت وقتى به نزديك خانه ى امام (ع ) رسيدم ، عيسى خادم مرا استقبال كرد و گفت : مولا مى گويد: چرا استر را زدى و چوب را شكاندى ؟ گفتم : نمى دانستم كه در داخل آن چيست ؟ گفت : چرا كارى بكنى كه بعداً به توجيه و عذرخواهى محتاج شوى ؟ مبادا ديگر مثل اين كار تكرار شود، هرگاه شنيدى كسى مرا دشنام مى دهد، راهى را كه به رفتن آن مأموريت يافته ى ، در پيش گير و مبادا واكنش نشان بدهى ، و يا خود را معرفى نمايى كه كيستى ، احوالت به من مى رسد.

وجود يك دستگاه منظم كه هم پل ارتباطى باشد بين امام (ع ) و مردم ، و هم وجوهات و ماليات از نقاط دور دست جمع آورى شود و بدست امام (ع ) برسد، ضرورى و لازم بود . و اين دستگاه با تعيين وكلاء از ناحيه ى ائمه (ع ) ايجاد گرديد و با ارتباطى كه بين امام و وكلاء بوجود آمد، سعى شد تا راهنمايى هاى لازم دينى و سياسى ارائه شود و اين حركتى سابقه دار بود كه امام عسكرى (ع ) نيز در گسترش اين دستگاه و استفاده از آن مى كوشيد و افرادى با پيشينه ى علمى و ارتباط محكم با امامان پيشين يا با خود آن حضرت براى وكالت گمارده مى شدند، و در نامه ى خود به وكلاء توصيه مى كرد كه نامه ها و مراسلات را از شيطان ها پوشيده نگهدارند و براى دوستانش ارائه دهند.

پى نوشتها:

1 شذرات سياسية من حياة الائمه (ع ) : شبر ، حسن ، ص 342
2 حيات فكرى و سياسى امامان شيعه : ج 2 ص 282به نقل از الغيبه .
3 همان ، ص 129
4 همان ، ص 187به نقل از الغيبة : ص 129
5 همان ، ص 183 182به نقل از الخرايج و الجرايح : ج 1 ص 439؛ پيشين ، شبر به نقل بحارالانوار : ج 5 ص 269
6 پيشين ، شبر به نقل از ارشاد: ص 110؛ فصول المهمه : ص 298
7 همان ، ص 208ـ 207به نقل از بحارالانوار : ج 56 ص 132
8 ر.ك : پيشين ، جعفريان ، ج 2 ص 197ـ 193
انديشه حكومت دينى ، ج 1 ، ص 576 - 571
 

انديشه حكومت دينى ، ج 1 ، ص 576 - 571



نوشته شده توسط yahossain139 در شنبه 30 دی 1391

ارسال نظر(0)

:: تسلیت...
:: دهه فجر
:: برادر یادت با ماست..
:: خدا قوت...اجرتان با آقا اباعبدالله (ع)
:: لبیک یا خامنه ای...
:: کربلایی دیگر در راه است....
:: خدا را شکر ... محرم نزدیکه
:: داعش...
:: حمله داعش به کربلا / اولین اقدام ارتش عراق در موصل ناکام ماند
:: دوری از گناه..





··••●یا لثارات الحسین●••·· باسلام‍‍! منتظر کمکهای سبز شما هستیم...اجرتان با آقا ابا عبدالله.. کمکهای مالی خود را به شماره حساب زیر واریز کنید : 4190209521 بهرام انصاری امور مالی هیئت تعزیه عاشقان اباعبدالله یاعلی التماس دعا
nafasalone20@yahoo.com




:: بهمن 1398;
:: آبان 1393;
:: شهریور 1393;
:: خرداد 1393;
:: فروردین 1393;
:: آذر 1392;
:: شهریور 1392;
:: مرداد 1392;
:: تیر 1392;
:: خرداد 1392;
:: اردیبهشت 1392;
:: فروردین 1392;
:: بهمن 1391;
:: دی 1391;
:: آذر 1391;
:: آبان 1391;

صفحه نخست | ايميل ما | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ |پروفایل مدیر وبلاگ | طراح قالب

Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 9191